تبليغاتX
نقطه چین ذهن من
نقطه چین ذهن من

کاش فریاد آنقدر بی صدا بو د که حرمت سکوت را نمی شکست..!!

زندگی

گذشت

خطا

ببخش

بازم زندگی

اینا همه کنار هم، با هم، برای هم

شب و روز

طلوع و غروب

ماه و خورشید

همه و همه برای هم. با هم

داشتم فکر میکردم که چه زود میگذره دوره های زندگی

داشتم بلند بلند فکر میکردم که چه زود میگذره زندگی

ثانیه ها،دقیقه ها،ساعتها،روزها،شبها،ماه و سال میگذره

همه میگذره و برگی از دفتر عمرمون ورق میخوره

هرچقدر این دفتره عمر ورق میخوره و قطور تر میشه همونقدر دغدغه هامون بزرگتر میشن

دغدغه ها بزرگتر میشن،غصه ها بیشتر و فکر کردن بهشون سخت تر و طاقت فرسا تر

غم،غصه، شادی،دوست داشتن،عشق،تنفر،امید ،ارزو،رویا،سعادت،خوشبختی،کمال

همشون فقط حروفی هستن کنار هم

حروفی که ما بهشون جون میدیم

زندهشون میکنیم

اه،چرا یهو دلم گرفت؟؟

پ ن

خسته شدم از این فرجه ی طولانی،واسه اولین بار دلم میخواد زودتر امتحانات شروع بشه و زودتر تموم شه

 پ ن :به شک افتادم بدجور  

                               دلم میخواد برم یه جایی که از تو هیچ حرفی نباشه

                                            نبینمت تا اخر عمر از تو هیچ نشونه ای نباشه

                      دلم میخواد تا اخر عمر دور از تو یاد تو باشم

                                                                                  تو تنهایی بپوسم اما

                           دیگه کنار تو نباشم

                                                                     برم یه گوشه زندگیمو

                               بدون تو از نو بسازم

                                                             تو رو فراموشت کنم تا

                                   باقی عمرم رو نبازم

                                                                 ازش خوشم اومده،همین. . .بدون منظور

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:57 توسط یکی مثه خودت| |

الان تلوزیون داشت یه مدرسه نشون میداد . . .یه کلاس تو کانکس. . .فک کنم بم بود یا یه روستای محروم و دور افتاده

چندتا بچه سر کلاس بودن . . .چندتا بچه محصل . . .چندتا دختر کوچولو ناز نازی

برپا. . .سلام علیکم،خسته نباشید و. . .

چقدر خاطره تو کلاسا داریم. . .خاطره تو مدرسه. . .بزرگترین دلمشغولی اونموقع ها سر صف موقعی بود که ناظم میخواست ناخن ها رو ببینه . . .موقعی که جمعه ها فراموش میکردم بگیرمشون.

یا موقعی که لیوان شخصی رو خونه جا میزاشت و میخواستم از ابخوری با دست اب بخورم

موقعی بود که دفتر مشق رو جا میزاشتم

موقعی که مشقم رو نمینوشتم

موقعی که انشاء رو فراموش میکردم بنویسم و سر کلاس هول هولکی مینوشتم

موقعی که امتحان ریاضی داشتم. . .امتحان علوم. . .امتحان املا

حالا چی . . .ناخن ها گاهی اوقات میشه یه سانت. .

دفتر مشق. . .چند وقته سرکلاس چیزی ننوشتم. . .1 ساله؟نه بیشتر دو سال؟. . .اره فک کنم همینقدره

انشاء ؟؟شاید اگه بلاگم نباشه چیزی ننویسم . . .هیچ چیز . . .هیچ چیز

یادش بخیر. . .با هر بهاری که به سنم اضافه شد دغدغه های منم بزرگتر شد . . .بزرگ و بزرگ و بزرگتر. . .میترسم. . .میترسم دغدغه هام بزرگتر از این بشن . . .بزرگتر ار توانم

فردا اخرین روز از این ترمه و من دیروز شهریه رو دادم . . .ترمی که نمیدونم چطور گذشت. . .مثه برق و باد

ترمی که تعداد حضور هام سر کلاسا از 3 یا 4 بیشتر نشده و بعضی ها رو یک ثابت مونده

 

دلم هوای باون کرده. . .یه بارون خفن. . .یه بارون که همه چی رو بشوره. . .همه چی. . .ذهنم دلم فکرم. . .همه رو بشوره

ببار. . .اسمون ببار

 

پ ن .چرت و پرت گفتم، میدونم

پ ن .کسی رو خبر نکردم . . .ببخشید

نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:32 توسط یکی مثه خودت| |

نميدونم چرا ما ادما دوست داريم گاهي با تكرار گذشته باعث ناراحتي ديگرون بشيم .گذشته اي كه تلخه اما بعضي ها اين عادت رو دارند

به همين دليل دو،سه روزه عصباني هستم دليلشم حرفاي يه ادمه،يه ادم كه انگاري ازار ديگرون براش لذت بخشه

ديروزم بار گذشته بدجور رو شونه هام بود اصولا هر وقت ياد اون موقع ها مياد تو ذهنم يه چيزي وجودم رو ميخوره

خوب يا بد نميتونم گذشته رو فراموش كنم گذشته و تموم ادمايي كه اونموقع ازش لذت ميبردن رو نميتونم ببخشم

تموم ادمايي كه از فنا شدن چند تا ادم لذت ميبردن و خدا رو شكر ميگفتن

حالم از همشون بهم ميخوره، از همه اونايي كه حالا خودشون رو دلسوزت ميدونن و مهندس مهندس از زبونشون نمي افته

و انتظار كمك دارن. . .من نميتونم بهشون كمك كنم . . .نميتونم بگم همه چي گذشته،نه نميتونم!!

نميتونم ببينم كه بابا بهشون كمك ميكنه و انتظار داره منم اينكارو بكنم . . .نميتونم حضورشون رو تو خونمون تحمل كنم

نميتونم كنارشون بشينم و يه لبخند مليح بزنم. . .كسايي كه مدت ها نديدمشون و حالا يهو احساس فاميليتشون گل كرده اينارو گفتم چون بدجور رو دلم سنگيني ميكرد

ديروزتو همين حال و احوال عصبانيت بودم والبته مشغول اس ام اس خوندن كه وارد دانشگاه شدم.هنوز چند قدم نيومده بودم كه صدا مهندس مهندس اومد حال برگشتن نداشتم . . .حراست دانشگاه بود به دوستم ميگفت بيا اونجا.به علي يكي از دوستا گفتم برو ببين با بهنام چيكار دارن من حال ندارم اينجا ميشينم

اين دوستم علي از بچه بسيجي هاي اب زير كاه و به ظاهر مثبته، موقعي كه احمدي نژاد اومده بود اينجا جزو محافظاش بود

علي رفت اما ديدم صداهه قطع نشد،برگشتم.ديدم به من ميگه شما هم بيا

رفتم داخل اتاقك نگهباني

به دوستم گفت اقا چرا استين كوتاه 3 سانتي پوشيدي. . .حال نداشتم ،خواستم زودتر تموم بشه بريم گفتم حق باشماست بهنام اشتباه كرده

شما ببخشيد برگشت بهم گفت چيه دكمه پيرهنت تا ناف بازه. . .بازم گفتم ببخشي

اما اون دوباره گفت اين چه سيبيليه كه گذاشتي. . منم بازم عذر خواستم. . .اقا دور برداشت. . .چرا شلوارت تنگه چرا استينت تا ارنج تا ميزني چرا اين طوري هستي خجالت بكش و از اين حرفا

گفتم اقا هوا گرمه نميشه كه كت پوشد. . .برگشته ميگه چرا نميشه ببين من پوشيدم

بهش گفتم اقا تو اين هوا خر تب ميكنه حالا شما جرا كت پوشيدي و دكمه تا خرخره گذاشتي من،نميدونم شايد طوريت باشه اما من كه عقلم سالمه نميتونم اينطوري بيام

انتظار دارن يه شلوار پيله دار و يه پيرهن دو ايكس لارج بپوشيم و پيرهنمونم بندازيم رو شلوار موهامونم يه وري بزنيم، ريشم كه عمرا كوتاه كنيم يه عطر مشدي هم بزنيم و يه كيف قده يه چمدون بگيريم دستمون كه بعله اقا ما دانشجو هستيم و نماينده جامعه تحصيل كرده . . .اين جمله اي كه گفتم دقيقا تيپي بود كه وقتي ازش يه تيپ ايده ال خواستم برام مثال زد

كلي كل كل كرديم يا بقول مسئول حراست بحث علمي و اخرش نتيجه اين شد كه بهش بگم كه ديگه طوري ميام كه منو نبيني و اونم برام تاسف بخوره

 

پ ن ۱.بعد دوماه ديدمشو منو ديد، اين بار غرورمون رو شكستيم هردو!!

پ ن ۲. اندي فاز ميده خفن اما معين همش ضد حاله

پ ن ۳.كلي حرف كه اينجا جا نميشه

پ ن ۴.این یکی دوترم اخرم داره میشه دردسر

نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:14 توسط یکی مثه خودت| |
این روزا خیلی بی حوصلم اینقده که حوصله خودمو هم ندارم

دیروز بعد قرنی گفتیم بریم دانشگاه ببینیم چه خبره  همه کلاسا شروع شده بود خیلی . . .

از هفته بعد میرم الانه که حس سر کلاس نشستن نیست اصلا باشه بعد عید یه دفعه ای میرم

پ.ن۱.سخت بود اما حرفامو گفتم منتظر جواب اخرشم

پ ن ۲. یه موتوری ضد بهم اینه رو زد شکوند   و رفت . . . دریغ از یه معذرت

پ ن ۳. کلی حال کردم استقلال حذف شد

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 18:29 توسط یکی مثه خودت| |
این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

من یک انسانم

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 8:29 توسط یکی مثه خودت| |
خستم        خیلی خسته

دلم یه جا اروم میخواد یه جا که هیشکی نباشه خودم باشم و خودم

 یه خیابونه خلوت  که اروم توش برونم نم نم بارون بباره و منم برم   برم و برم اینقده برم که به سراب برسم             سراب تو بارون جالبه نه؟        پر از تناقض شدم

احساس بدی دارم یه حس خیلی بد

اه  

باز این معده درد اومده سراغم

خدا               

                توکل به خودت

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 17:11 توسط یکی مثه خودت| |
اه

مردشور این . . . .

این ترم که امتحانا رو دادم کاملا بی خبال بودم بی خیاله بی خیال

همه رو خوب دادم نمراتم هم بد نبود یعنی قابل قبول بودخیلی پیشرفت داشتم نسبت به ترم قبل

مونده بود سه تا نمره که علی اس ام اس امروز بهم داد

باورم نمیشه درسی که انتظار بالاترین نمره تو کلاس رو داشتم حالا باید به امید لطف استاد بشینم که بهم ده بده

لعنت به من که بازم نتونستم

دارم میترکم از حرص. . . . . . این جغد شوم باز واسم خبر بد اورد. . . .

بابا میگه واست نمره میگیرم غصه نخور یه تجربه جدیدی میشه برات اما . . .  چرا همیشه تجربه های من باید بد باشه!  چرا همش من! دلم صاف نیست بازم ۳ واحد از دستم رفته

خستم خیلی خسته

واقعا شکست غیر قابل تحمله

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 14:43 توسط یکی مثه خودت| |
                                              برگی از دفتر خاطرات شهردار تبریز

امروزبالاخره ليسانسم راگرفتم.خيلي خوشحالم.
قرارشده بوديكي ازدوستان بابام كاري توي استانداري برام پيداكنه.امروزاومدوگفت:كه حاضرندمنوبه عنوان آبدارچي استخدام كنند.بابام ميگه اگرهمين كارونچسبم معلوم نيست ديگه برام كارپيدابشه.
چندوقتيه رفتم سركار.استاندارآدم خوبيه.خيلي بامن مهربونه.فقط چندروزپيش ازتبريز اومدندگفتند شهردارديوونه شده است.استاندارتااينوشنيدخيلي ناراحت شد.چون انگارهيچكس حاضرنميشه شهردار تبريز بشه.نميدونم چرا؟يكي مثل ماازفرط بيكاري مجبوره آبدارچي بشه.يكي هم مثل ازمابهترون بهش ميگند بياشهرداربشومحل نميده.
ديروزداشتم اطاق استانداررامرتب ميكردم كه ديدم داره باخودش حرف ميزنه.ازش پرسيدم چراناراحته؟جواب داد:هنوزنتونسته براي تبريز شهردار پيداكنه.حتي به كارمندهاي جزء اداره هم روانداخته ولي كسي قبول نكرده.بعدازمن پرسيد:(مثلابه شوخي)حاضرم شهردارتبريزبشم؟من هم به شوخي جوابش دادم:ازخداميخوام.كه ناگهان حرفش جدي شدوگفت:پس ازهمين الان توشهردارتبريزي.اول فكركردم هنوزداره شوخي ميكنه.امابعديكهوديدم حكمم رانوشت ومعاونش رابه دفترش خواست وبهش حكم راابلاغ كرد.خيلي خوشحالم


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 17:4 توسط یکی مثه خودت| |

بدون شرح.                         اصلا میشه چیز دیگه ای گفت..؟؟

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 16:54 توسط یکی مثه خودت| |
تازه الان به این نتیجه رسیدم که ایرانی جماعت همیشه باید مثل عصر هجری ها زندگی کنه

این دانشگاه ما هم رفت تکنولوژی خرج کنه اومد ثبت نام اینترنتی از خودش در کرد اونوقت ما باید کلی دو صفر هفت بازی دربیاریم که  میخواییم واحد برداریم

ساعت ۱ شب بیدار شو که واحدا پر نشده باشن بعدشم که میبینی نات اویلیبل میده بعدترشم سرور بیزی بعدترترشم کن نات

اقا به خدا ما به همون پشت شیشه انتخاب واحد کردن عادت کردیم به دزدگیر اویزون شدن خو گرفتیم چرا با ما اینکارو میکنید

من نازی رو طلاق نمیدم.....

 

            Service Unavailable

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 4:0 توسط یکی مثه خودت| |