کاش فریاد آنقدر بی صدا بو د که حرمت سکوت را نمی شکست..!!
چند روز
پیش تلویزیون میدیم،ماه عسل. . .برنامه قبل افطاری شبکه سه. . .مهمونشون یه مرد نا
بینا بود،یه مرد نابینا و روستایی. . .میگفت تا پونزده سالگی بی سواد بوده اما از
پونزده سالگی شروع کرد به درس خوندن تا اینکه الان دانشجوی کارشناسی ارشد علوم
سیاسیه. . .موقع دیدن برنامه اش خیلی فکرم
مشغول کرد. . .من اگه جای اون بودم چکار میکردم؟؟میتونستم انقدر محکم و با اراده
باشم؟چه کاری ازم بر میومد؟؟ با اینکه
سالمم واسه درس خوندن تنبلی میکنم. . .اما اون!!خیلی اراده محکمی میخواد که اینطور
ادم از یه سنی شروع کنه. . . من اگه
نابینا بودم چه کاری میکردم؟؟حافظه تصویری خوبی دارم اما اینم به لطف دیدن و
چشمامه که خیلی چیزا به ذهنم میمونه اما اگه نمیدیدم؟؟شاید تنها کاری که با
اطمینان میگم از عهدش بر میام اس ام اس دادنه و کار با گوشی. . . ماه رمضون
هم با همه خوبی ها و بدی هاش داره میره. . .بعضی ها از اینکه میبینن کسی روزه
میگیره به چشم یه اسکل نگاش میکنن و گاهی اوقاتم کسایی تحسین. . .هر چند رفتار
دیگرون تاثیراتکمی داره و مهم خواسته خوده ادمه. . .یه دوستی دارم که هر اتفاق
مثبت زندگیش به کائنات ربط میده.(مستند راز)از الله به عنوان یه جبار یاد میکنه و
دلیل مشکلش با دین رو ظلم جاری فعلی میدونه. . . اینکه
خیلی ها تصمیم میگیرن به روزه داری واسه خدا خیلی با ارزشه حتی بقول دوستم اگه
الله جبا ر باشه اما بازم قابل احترامه که یه شخصی واسه اعتقادی که داره یه ماه .
. .امروز بهش گفتم تو حاضری واسه کائنات که میگی همه خواسته ات اجابت میکنن روزه
بگیری؟؟جوابم نداد!!که نداد!! اموزشگاهی
که ثبت نام کرده بودم پلمپ شد. . .با هزار زحمت شماره و ادرس مدیر موسسه پیدا
کردم. . .قصد داشت مبلغی از شهریه که دادم کسر کنه و باقیش بهم بده اما به لطف
روشنگری های خانومی امروز رفتم و با کمی گرد و خاک کل مبلغ رو گرفتم. . . خیلی ته
دلم قرصه که حتما قبول میشم و این اعتماد به نفس اصلا خوب نیست. . .گاهی اوقات
یکمی اضطراب لازمه تا تلاشمو بیشتر کنم اما همینکه کتاباشو ورق میزنم اعتماد بنفسه
میاد. . .زبانش واسم اسونه و مشکلی باهاش ندارم جز یه درس بقیه هم حفظ کردنی و این
یعنی درسای محبوب من!!هر چی هم که بخودم میگم ایمان چهارده پونزده هزار نفر شرکت
کننده هست و به زحمت سیصد نفر جذب میشن!!اما این اعتماد بنفسه کم نمیشه که نمیشه.
. . پ ن
.تولدت مبارک عزیزم پ
ن.عیدتون پیشاپیش مبارک پ ن.
عبادت همتون قبول پ ن.به
این پرسپولیس هم امیدی نیست پ ن. پ
ن.از بیکاری رسیدم به سام سون دیدن. . .خداوندا عاقبت ما با این همه کتاب نخونده
به خیر فرما از یکی دو
سال قبل علاقه پیدا کردم به تجسس در باره اسلام و خدا پیامبر و امام و. . .از هر
نوع مکتبی خوندم تا این حس دونستنم ارضا بشه،یه جایی خونده بودم کنجکاوی زیادی
درباره دین یا ادم و به اخو ند شدن سوق
میده یا کافرت میکنه،واسه من حالت دوم با شدت و ضعفی بروز پیدا کرد. . .اعتقاداتم
کمرنگ شد. . .پر شدم از تناقض و. . .از چند نفری که بقول خودشون مطلع امور دینی
بودن سوالامو پرسیدم و اوضاع بدتر شد. . .ماه رمضون سال قبل روزه نگرفتم. . .باشگاه
بهونه بود. . .ته دلم به کاری که قرار بود انجام بدم ایمان نداشتم. . .درک نمیکردم
چرا باید نخورم . . . ماه رمضون
امسال اومد. . .سه روز اخر مونده به ماه رمضون نیت کردم که روزه بگیرم،تا ظهر
بیشتر نتونستم روزمو داشته باشم. . .یادمه خانومی وقتی فهمید روزمو شکستم بهم گفت
ماه رمضون باید کامل بگیری،بی بهونه. . .محرک اصلیم حرف خانومی بود. . .نمی خواستم
خلاف خواسته اش عمل کنم و هم اینکه . . .به یه چیزایی تو این چند روزی که از ماه
رمضون گذشته رسیدم که تو بیست و خرده ای سال نرسیده بودم. . .یه ارامش دل انگیز . .
.مرسی خانمم که کمک کردی جواب
ازمون ارشدم اومد،با اخرین نفر قبول شده اختلافم خیلی نبود. . .دو سه روزی بخاطر
این موضوع عصبی بودم،عصبی از خودم که چرا وقت بیشتری نزاشتم. . .با یه ماه خوندن
تا نود درصد قبولی رفتم اگه کمی بیشتر میخونم. . .هر چند منتظر تکمیل ظرفیت هستم. .
.از ترم پنج شش دانشگاه هر امتحانی رو یه میدون جنگ و مبازه میدیدم و هر صدم نمره
ای که از دست میدادم واسم شکست بود. . .از
خودم عصبی بودم بخاطر شکست. . .اما مرد اونیه که یا علی بگه و بلند بشه. . .پا شدم
بدون انکه منتظر تکمیل ظرفیت بمونم. . .دیروز رفتم اموزشگاه و ثبت نام کردم. . .رشته
گرایشم عوض کردم از رو عقل و البته بدور از احساس. . .رفتم سراغ mba به امید خدا که قبول میشم هر ادمی
تو زندگیش اشتباه میکنه،منم تو گذشته ام اشتباه کم نداشتم اما سعی میکنم که
اشتباهاتم تکرار نکنم،یکی از بزرگترین اشتباهاتم رابطه قبلیم بود،اینطور نبوده که
از گذشته ام به خانومی نگفته باشم،اتفاقا میگم و گفتم شاید به جرات بگم هر اتفاقی
که بیافته بهش میگم و میخوام که بدونه. . .نمیدونم حضور خانومی باعث شده به این
نتیجه برسم یا دلیل دیگه ایی داشت. . .این
که باید به کسی محبت کنی که لیاقت اونو داشته باشه،با کسی همراه باشی که درکت کنه
و خصایل خوب بیشماری داشته باشه. . .کسی که اهل دروغ و فریب و خیانت نباشه. . .یک
رنگ باشه نه رنگارنگ خانومم دلم
تنگ شده. . . پ ن. ،تو
این چند روزه سحری نمیخورم و افطارم هم خیلی کم کردم که یه خورده از وزنم کم بشه. .
.البته نسبت به قدم چهار پنج کیلو اضاف داشتم که تونستم به یکی دو کیلو اضافه وزن تقلیلش بدم.
. . دیشب تا بیام خونه اذان گفته بود و عجله داشتم واسه رفع تشنگی. . . خون به
مغزم نمیرسید،فک کنم. . .دو سه سالی بود اینطور نرونده بودم،تو فکرم اگه ماشین
جدید بیاد بازم اینجوری میرونم؟!! پ ن.مشکل
دوستای شما ربطی به من نداره،همونطور که به شما ربطی نداره خانومی من کیه. . .اینکه
برام خوشحال باشید یا نباشید هم مهم نیست.
. واسه این زندگی نمیکنم که شما خوشحال
باشید!!.اونطور زندگی میکنم که خودم میخوام. . .پس خوشحالیتون هم مهم نیست پ ن. دو سه
سطر بالا مخاطب خاص داشت،دوستای خوبم میدونن که خیلی اهل بی ادبی نیستم اما لازم
بود این چند سطر
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت
18:6 توسط یکی مثه خودت| |
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت
12:48 توسط یکی مثه خودت| |

