تبليغاتX
نقطه چین ذهن من
نقطه چین ذهن من

کاش فریاد آنقدر بی صدا بو د که حرمت سکوت را نمی شکست..!!

هفتم بهمن اخرين امتحان اين ترم رو دادم. . .ترم هشت هم تموم شد . . .عين هفت ترم گذشته كه به سرعت اومدند و رفتند . . .
پيش دانشگاهي كه بودم  شرايطي واسه درس خوندن نداشتم. . .نه ذهنم به درس معطوف ميشد نه ميتونستم يه جا بند شم. .  . دوره پر التهاب اون سالها مثه تمام وقتايي كه استرس دارم راه ميرفتم ،دور خودم ميچرخيدم. . .نميتونستم يه جا بند بشم و بخونم. . .محرم اون سال از خدا يه چيزي خواستم. . .از خدا خواستم باواسطه امام حسين. . .همه چي داشت تغيير ميكرد. . .يه ماه مونده به كنكور تصميم به خوندن گرفتم. . .رفتم سراغ عمومي ها. . .زبانم بدك نبود ميشد روش حساب كرد. . .به ادبيات علاقه داشتم پس رو اونم ميتونستم حساب كنم. . .بينش هم كه صحبتش نبود . . .از تخصصي ها يكمي شيمي بلد بودم. . .زيست هم اي. . .زبان 80 ادبيات 80 بينش 65 و شيمي 40 و زيست 50. . .بقيه صفر درصد. . .يه همين راحتي قبول شدم. . .هركي ميرسيد مي ديد ميگفت حيفه تلاش كن سال بعد يه رشته بهتر بخون اما نميدونستن!!!!. . . نمي تونستم ترس داشتم كه دوباره اون اتفاقا تكرار بشه. . .تضميني واسه اينده نبود. . .ثبت نام كردم اما يه ترم مرخصي گرفتم. . .فايده نداشت تو اون فرجه يك صفحه هم درس نخوندم. . .واسه خوندن چيزايي لازمه تمركز. . .انگيزه. . .اميد به زندگي
از بهمن رفتم دانشگاه. . .مثه همه ترم اولي ها بيست سي دقيقه قبل شروع كلاس ها سر كلاس حاضر بودم. . .جزوه مينوشتم اونم با سه رنگ، اما هميشه يك ترس داشتم. . .دوره دبيرستان عادت كرده بودم كه برم كلاس خصوصي. . .كلاس كه چه عرض كنم جايي كه پولي به دبيرمون داده باشم تا نمره قبولي بهم بده. . .ميترسيدم كه چطوري واحدهاي دانشگاهيم پاس كنم. . .
ترم اول گياه شناسي شدم سه باقي درسا ناپلئوني پاس شدن. . .چند نفري جمع شديم و يه پولي به استاد داديم كه سه بشه هفده و شد!!!
وسطاي ترم  يك معجزه پيدا شد. . .حالا حداقلش غمگين نبودم. . .ترم دو بين كلاس هامون فاصله زيادي بود. . .بيشتر اوقات تو محوطه بوديم. . .يادمه گاهي اوقات كلاس نداشتيم اما سه تايي داخل محوطه ميمونديم و جز اخرين افراد از اونجا بيرون مي اومديم. . .خبري از ماشين شخصي نبود. . .عادت به تو صف ايستادن نداشتيم. . .هميشه ميپريديم جلو صف و كرايه شش نفر ميداديم تا برگرديم. . .از ترم سه ياد گرفتيم كه ميشه كلاس نرفت ميشه با تاخير رفت و ميشه جزوه ننوشت. . .ميشه تو محوطه نشست و احساس شهرام صولتي گوش كرد. . .ميشه گفت خنديد. . .و اخرشم  فهميديم كه ميشه راحت واحد افتاد . .
از تجربه ترم سه استفاده كرديم و ترم چهار هرچي واحد عمومي بود برداشتيم . . .اونموقع  تازه ياد گرفته بوديم ميشه استاد پيچوند. . .حالا ديگه خودمون ماشين مي اورديم و مشكلي موقع رفتن نبود. .بعد دانشگاه ما بوديم كورس تا ساري. . . تصادف كرديم. . .چپ كرديم. . .تو گارد رفتيم. . .اما . . .
.
برداشتن واحد عمومي تو يه ترم مجازاتش ميشه واحدهاي تخصصي تلنبار شده براي ترمهاي بعد....!!دنياي خودمو داشتم. . .ترم پنج زد به سرم. . .چي شد كه خواستم دوباره خودم بشم همون ايماني كه تو دوران راهنمايي جز سه نفر اول استان بود. . .هموني كه چه ميخواست چه نميخواست اسمش جز هر مسابقه اي بود. . .ايماني كه واسه هر مراسمي ازش مقاله ميخواستن تا بنويسه. . .خوندم و تونستم. . .اينكه سقف ارزوم از سيزده چهارده برسه به بيست. . .اره من حالا فقط نمره اول كلاس و ميخواستم. . .سخت بود چون نه كلاس ميرفتم نه جزوه درست و حسابي داشتم و نه. . .اما شد!!!
پنج و شش و هفت و حالا هشت. . .چهار ترم جز نفرات اول رشته خودم شده بودم!!

تو اين چهار سال خيلي چيزا ياد گرفتم. . .اينكه
ياد گرفتم اگه دوتا كلاس باهم تداخل داره ميتونم كل كلاساي يه ترم رو نرم. . .
ياد گرفتم اگه دير رسيدم در نزنم. . .سرمو بندازم برم پايين. . .
ياد گرفتم اگه استادي گير شد . . .گيرتر بشم. . .
ياد گرفتم جاي كل كل بادربون باهاش رفيق شم. . .
ياد گرفتم وقتي مسئول حراست دانشگاه ميرسونم وقتي رو صندلي عقبه  باند جلو قطع نكنم. .ولوم باندعقب رو بيست و پنج نبرم تا فرداش. . .
ياد گرفتم اگه جوجه بسيجي به گردنبندم گفت قلاده جوابش و فقط با يه سيلي بدم. ..
ياد گرفتم واسه نمره به كسي رو نندازم. . .واسه هيچي به كسي رو نندازم
ياد گرفتم اگه استادي ميگه ترم بعد هم اينجا ميبينمت طوري بخونم كه هيچ طريقي نتونه  . .
ياد گرفتم از مقدمه بخونم تا . . .
ياد گرفتم واسه كسي بميرم كه واسم تب كنه!!!!
ياد گرفتم حقم و خودم بايد بگيرم. . .
دلم واسه همبرگر واسه چيز برگر واسه كوكتل و هات داغ واسه سوسيس بندري واسه دلستر هلو واسه ريلكس نعنايي واسه شمشيري واسه اكبر جوجه واسه همه اينا تنگ ميشه. . .
دلم تنگ ميشه واسه كلاس نرفتن واسه جزوه ننوشتن. . .واسه ولو شدن رو صندلي  واسه اس ام اس بازي سركلاس واسه بلوتوث بازي داخل كلاس حتي واسه از كلاس بيرون انداخته شدن!!!
ترم يك يه پسر هجده نوزده ساله  با بيست سي سانت مو. . .پنج شش سانت ريش زير جونه. . .يكي كه با يه تلنگر كوچيك جوش مي اورد. . .
ترم هشت يه پسر بيست سه ساله با دو سه سانت مو. . .كمي ته ريش. . .يكي كه ياد گرفته جوش نياره و لبخند بزنه. . .
ترم يك واسه نمره به استاد پول داده. . .ترم هشت فهميده چقدر كارش بچگونه بوده. . .
ترم يك فكر ميكرده هر چيزي كه بهش تعلق خاطر داره بايد بيان كنه. . .اما فهميد هرچيزي رو نبايد بيان كرد
تموم شد به اسوني. . .خيلي دوست دارم بدونم سال بعد اين موقع چكار ميكنم!!!سالها بعد اين موقه چكار ميكنم. . .!!!!!!

پ ن. حاجي انقدر گوشي عوض كردم كه مشكل يه گوشي به راحتي تشخيص بدم. . .با ما هم اره؟؟
پ ن.يادته گفتي تجديد خاطره؟؟انداختمش تو دور. . .ديگه دستم نميكم

پ ن.شاید یه مدتی دوباره کمرنگ بشم. . .موسم ارشد نزدیکه و باید به جد خوند.

                                                                                                               و من الله توفیق

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 17:28 توسط یکی مثه خودت| |