تبليغاتX
نقطه چین ذهن من
نقطه چین ذهن من

کاش فریاد آنقدر بی صدا بو د که حرمت سکوت را نمی شکست..!!

دو هفته که ننوشتم.این مدت خیلی سعی میکنم که بنویسم اما دیگه مثه قبلترها حوصله نوشتن ندارم یا شایدم علاقه ای که داشتم رنگ باخته. . .یا. . .

به هر حال. . .این مدت با دانشگاه و کلاس و. . .گذشته!!

یک شنبه ها طبق معمول عملیات رفتم سر کلاس و با استاد بحثم شد. . .اما اینبار خیلی جدی با هم برخوردپیدا کردیم. . .

دوشنبه هم یادم نمیاد چطور گذشت..!!سه شنبه صبح هم به کلاسمان رسیدیم کلاس عصر هم اصلا حوصله نداشتم و اومدم خونه و خوابیدم

چهار شنبه هم کارت ارشد گرفتم و بقیه اوقات فراغت هم خوابیدم تا کلاس بعدی تشکیل شوند...یهو خواب موندم و کلاسم دیر شد دیگه همینطوری خواب الود رفتم کلاس و بدون اهن و اهونی ته کلاس نشستم. . .حوصله نداشتم گوش بدم مشغول اس بازی شدم که دوستم بعد من اومد و اقای استاد قاطی فرمودند و به ایشان فرمودند اقا اجازه بگیر بیا داخل و . . .بنده خدا منو نیگاه میکرد به این حرف میزد...!!که این یه ربعم نمیومدی تا کلا تموم میشد اتفاقی نمی افتاد

پنجشنبه هم به یه بازدید رفتیم. . .به یک عدد گاو داری فوق العاده در بهنمیر. . .واقعا گوساله های نازی میداشت..!!

شنبه هم امتحان ارشد داشتم . . .دانشگاه خودمون بود. . .ساعت سه باید اونجا میبودم. . .ظهر یه نموره خواستم بخوابم که به ناگهان خواب موندم دو و نیم بیدار شدم تا حاضر شم شد یه ربع به سه و . . .بدترین قسمت مواجه شدن با یک باک خالی از بنزین بود. . .با یک کوچولو عدم رعایت قانون سه رسیدم به محل ازمون . . .والبته با هشدار بنزین تمام

سوالات خیلی سخت بود. . .اولین باری بود که امتحانی میدادم و از سوالات زبان بیشتر از ده سوال نتونستم . . .!!باقی سوالات هم جز پرورش و تغذیه مشکل بودند.

یک شنبه هم اقای گلابی نیومد و الکی این همه راه رفتیم. . .غروبش هم . . .!!

دوشنبه از بیکاری یه سر به مهدی زدم و یه تیشرت و پیراهن و شلوار ازش گرفتم . .امروز هم با استاد عملیات صحبت کردم که اگه دفعه دیگه کارشناس عملیات بد صحبت کنه کوتاه نمیام و تا اخرش میرم تا بفهمه چه خبره. . .اینطوریا این مدت گذشت

مثه سابق نمینویسم و خودم اینو خیلی خوب درک میکنم و می فهمم. . .دلم به نوشتن نمیره و بین نوشته هام فاصله می افته. . .شاید دلیلش این باشه که دغدغه هام با اونچه که مینویسم فرق دارن و. . .!!دیگه قصدی واسه نوشتن ندارم و شاید این نوشته اخرین نوشته وبم باشه حداقل تا زمانی که اتفاق خاصی رخ بده یا دلیل موجه ای واسه نوشتن داشته باشم . . .میخوام از مدت زمانی که به نت اومدن اختصاص میدم کم کنم ...!!

                                                            پس تا اطلاع ثانوی این بلاگ اپ نمیشود

پ ن ۱.از سکون خسته شدم!!

پ ن ۲.دوباره حماقت میکنم.

پ ن ۳.ایشالا پرسپولیس قهرمان میشه

پ ن ۴.خیلی وقته یه احساسی داشتم.یه حس خلا. . .که امروز برطرف شد

یا علی

        در پناه حق

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:50 توسط یکی مثه خودت| |

برای اینکه متهم به تنبلی نشم مینویسم. . .

 

عصر شنبه یه سری به ولایت بابل زدم و یکم شهریار گردی کردم . . . پشت ویترین هم همش بافت و لباس گرم گذاشته بودن  بعدشم به این نکته پی بردم که اونجا هنوز از لباسهای زمستونی استفاده میکنن و هنوز گرمای هوا به اونجا نرسیده

 

یک شنبه صبح هم عملیات کلاس داشتم به یه استاد گلابی. . .مردک بهمون گفت 8 حاضر باشید. . .منم صبح خواب موندم  تا اماده بشم شده هشت. . .حرکت کردم . . .مجموع خلافهایی که بلد بودم انجام دادم تا 8:15 رسیدم انوقت اقای گلابی فرمودن امروز تشکیل نمیشه. . .مردک گلابی اختاپوس نشان!!

 

عصرشم که باشگاه داشتم. . .دوشنبه صبح هم رفتم کارای بانکی رسیدم و عصرشم با بچه ها رفتیم بیرون..!!

 

سه شنبه صبح باز با این مردک گلابی احتاپوس نشان کلاس داشتم. . .عملیات زراعی. . .اینبار منتظر دوستم بودم تا بیاد که پنج دقیقه به هشت اس داد نمیرسم بیام تو خودت برو. . .باز هم مجبوری کلی بد رفتیم تا سر وقت برسم. . .اونوقت این گلابی دیر اومد. . .مردک فکر میکمه با کارگرش داره صحبت مبکنه. . .هیشکی اینطور باهام صحبت نمی کنه. . .چپ راست میرفت میگفت پیراهن ابی بیا. . .لعنت بر شیطون!!قرار بود شبدر بکاریم. . .یه گوشه نشسته بودم. . .گلابی چپ و راست میومد رو اعصابم . . .

 

اخراش دیگه قاطی کردم بدجور زدم تو پوزش. . .همچین دادی سرش زدم که یه متر پرید.

 

 چهار شنبه صبح هم به کلاسمان رسیدیم و کلاس های بعدی تشکیل نشد،از 10 بیکار بودم تا چهار که کلاسم تشکیل بشه. . .یکمی  با خانمی حرفیدیم . . .سر کلاس بود که دیدم اس داد که حاجی رفته سر کلاسشون چندتا دختر گیر داده از کلاس برده بیرون. . .مشغول غیبت پشت سر حاجی بودیم که دیدم یکی از این بچه بسیجی ها اومده بهم میگه اقا دکمه یقه ببند!! گردنبندت معلومه . . .مرد نباید زیور الات داشته باشه. . .از این مزخرفات

 

هرچی میگم فنچول من نمی تونم دکمه ببندم جواب سر بالا میده. . .یه وجب و نصفی قد بیشتر نداشت. . . واسه ما فتوا میده. . .بعد از گفتگویی دوستانه در محیطی دوستانه اقا با ناراحتی از ما جدا شدن!!اصلا حرف بدی بهش نزدم

 

پنج شنبه هم تا 1 پشت هم کلاس داشتم . . .کلاس یک تا سه هم حوصله نکردم که برم. . .یه زنگ به خانمی زدم که بریم بیرون اما فرمودند  نمیشه و کلاس میدارند. . . استاد هم ما را در محوطه دیدند و بیسیار سه شدیم

 

اومدم ساری الکی یکم تو خیابون واسه خودم گشتم. . .یه ضعیفه سر به سرمان گذاشت یکمی با هم کورس گذاشتیم تا اینکه  به منزل رسیدیم

 

اینطوری دیگه. . .این هفته هم بگذشتی

 

 

 

نکته روز:اگر در ولایت بابل دنبال ادرس میگردید. . .اگر از یک بابلی ادرسی پرسیدید. . .اصلا از این موضوع که چپ و راست رو نمیدونه تعجب نکینید. . .مساله طبیعی میباشد!!

 

پ ن 1.حس نوشتن نبود اما نوشتم

 

پ ن 2.یکی از بچه های دانشگاه برای جور کردن خرج اعتیاد از همه پول میگیره. . .بابت این قضیه خیلی متاسف شدم. . .پسر خیلی خوبی بود اما موندم چرا اینطور شده!!

 

پ ن 3.کلی چیزای دیگه!!!

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:56 توسط یکی مثه خودت| |

این چند روز همش میخواستم بنویسم،اما نمیشد. . .یا اینکه حسش نبود یا خسته بودم و یا هر دوتا با هم!!هم حسش نبود هم خسته بودم

 

از شنبه هفته قبل شروع میکنم، چند وقتی بود از دادگاه تماس گرفتن که دوباره بیا. . .دیگه شنبه تصمیم گرفتم برم بلکه این قصیه تموم شه !!هشت صبح با بابا رفتیم قائمشهر . . .بعدم دفتر قاضی و اونجا دیدم میگه که چرا جریمه ندادی؟؟؟هردوتامون جریمه کردن. . .من به دلیل بی احتیاطی تو رانندگی و اونم به دلیل رانندگی بدون گواهینامه و کلاه . . .بعد پرداخت پول هم دوباره برگشتیم اونجا . . .منشی دادگاه گفت برید تا دوباره برای اجرا احکام خبرتون کنیم که بیاین. . .بهش میگم اقا من کار دارم نمیتونم که هر روز هروز پاشم بیام اینجا........درس دارم اقا. . .دانشجو ام،نمیتونم که غیبت کنم. . .که اقا بهش برخورد و میگه تو دنباله سبیلت نزنی بازم میخوایم که بیای اینجا. . .بیشین بینیم  مردک گلابی اختاپس نشان!!

 

شنبه بعد ظهری هم رفتم باشگاه،یه دو هفته ای میشد که نرفته بودم. . .

 

یک شنبه صبحم عملیات داشتم که استاد اسکل نیومد الکی کلی وقتمون گرفته شد!!

 

دوشنبه هم با باشگاه رفتن گذشت. . .شبش هم یکی از بچه ها گفت که مازیار فوت کرده،باورم نشد.فکر کردم که شوخی میکنه. . .اما!!

 

سه شنبه صبحم که کلاس داشتم. . تا وارد دانشگاه شدم چشمم به برد افتاد، دیدم بله!!اعلامیه فوت یکی از دوستان زده و مازیار تو 23 سالگی فوت کرده. . .خیلی شوکه شدم. . غیر قابل باور بود برام. . ..پسر خوبی بود از دبیرستان همکلاس بودیم تا اینکه من سال اول اومدم دانشگاه و اونم سال بعد. . .رابطه بینمون سرد شده بود اما خوب به هر حال دوست بودیم. . .تو تصادف فوت شده. . .

صبح از 8 تا یازده کلاس داشتم که یه استاد گلابی دیگه هم همین ساعت کلاس گذاشت برامون. . .هر چی هم بهش میگم که اقا کلاس دارم . . .میگه برو واحدت حذف کن. . .دیگه مجبور شدم زیر ابش بزنم در حد اسپانیا تا دیگه اینطوری شاخ نشه. . .یه نامه از یکی دادم دستش تا کلا کلاس سه شنبه هاش کنسل بشه. . .مردک گلابی!!

 

.واسه نهار هم خواستیم بیرون بلکه از غذاهای بوفه فرار کرده باشیم . . .با کجا بریم کجا بریم رسیدیم ساری . . .نهار خوردیم و بعدش هم خانه!!کلاس عصر هم حسش نبود که برم

 

چهار شنبه هم گشتیم تو قائمشهر یه جا گیر اوردیم که فعلا هر روز واسه نهار اونجا میریم. . .غذاش خوبه. . .بدک نیست. . .موقع برگشت هم از سمت دانشگاه رفتم ارایشگاه و موها کوتاه کردم. . .راحت شدم. . .والله!!

 

پنجشنبه هم بعد کلاس خواستم با خانمی بیرون برم که بهش اس دادم منتظر میمونم کلاست تموم بشه باهم بریم که گفته با دوستاش قراره برن فال قهوه بگیرن. . .منم دپ زدم و اومدم خونه!!

 

جمعه هم که قرار بود با بچه ها بریم بیرون که هوا بغض کرده بود و برنامه ما کنسل شد. . .شنبه هم طبق معمول گذشت و یکشنبه هم ایضا!!دوشنبه هم عمو اینا از حج اومدن و خانواده اونجا بودن. . .منم با دوستان یه سری به دریا زدیم . . .یه چندتا عکس هم گرفتم که ناز شده اگه حس اپلودش بود میزارمشون اینجا

                         

                             

سه شنبه  تا ظهر دانشگاه و بعدشم ولیمه . . .بعدترشم تا بخوابم حدود 2 شده بود. . .یه گلو درد خفنی هم داشتم یه چهارتا قرص خوردم و خوابیدم. . .صبحی هم که 8 کلاس داشتم. . .حدود 7 بیدار شدم . . .از شدت خواب به درو دیوار میخوردم. . .یه دوش گرفتم خوابم بپره که بدتر شد. . .تو راه از شدت خواب توهم میزدم . . .حدود 9 رسیدم به کلاس. . .استاد خوبیه رفتم داخل کلاس سلام  داد بهم

 

برگشتن هم  رفتم خلافی گرفتم. . .طبق امار خودم سه بارتو مسیر ساری قائمشهر بهم ایست داده بودن. . .یه بارم تو بابل که چراغ قرمز رد کردم . . .یه چند بارم تو ساری. . .با یه بار که کمربند نبسته بودم. . .فک میکردم که بالای دویست تومن بشه اما در کمال ناباوری سی و سه تومن بیشتر نبود اونم به دلیل سرعت غیر مجاز و عدم توجه به ایست پلیس. . .بیسیار مشعوف گشتیم  و خجسته. . .

 

پنج شنبه هم تا ظهر مکتب بودم و بعدشم اومد اپ کنم که بابا اومد. . .خیلی ناراحت بود. . .یکی از همکاراش فوت کرده بودند. . .اپم نصفه موند. . .خواستم ادامه بنویسم که یهو دلمان تنگ شد و یه تلفن زدیم و مشغول گفتمان گشتیم و دیگر نشد که ادامه بدهیم. . .حال اپ نمودیم

 

نکته روز. . .ظریفی میگفتندی در ولایت بابل و در فصل  کاهو در خیابان های این ولایت. . .مردم ولایتمدار بابل به فروش کاهو و سرکه مشغول میباشندی. . .و در خیابان و بر روی گاری میل میکنندی

 

پ ن 1.دلم میخواست که بدم بره. . .اما دیگه دلم نمیخواد

 

پ ن 2.یکی از دوستان نزدیم لائیک شده. . .خیلی باهاش صحبت کردم اما بدجور تحت تاثیر قرار گرفته. ..

 

پ ن 3.ولخرج!!شاید. . .نه!!

 

پ ن ۴.زیارت قبول

 

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:11 توسط یکی مثه خودت| |