کاش فریاد آنقدر بی صدا بو د که حرمت سکوت را نمی شکست..!!
با خودم قرار گذاشتم تا یه مدت روز مرگی اینجا بنویسم . . .فی الحال تا یک شنبه که اتفاق خاصی پیش نیومد. . .جز اینکه با هانی رفتیم بیرون و یه پیراهن گرفت . . .دوشنبه هم دوباره با هم رفتیم بیرون و اینبار من یه پیراهن گرفتم،یه شلوارم سفارش دادم که واسه بیاره. . .اه رنگ سال چقدی مزخرفه. . .از بنفش بدم میاد اون وقت همه بنفش پوشیدن. . .!! سه شنبه صبح رفتم دانشگاه هشت کلاس شروع میشد تا یازده. قرار بود هشت وربع از خونه حرکت کنیم. . .اما زمانی که رسیدیم دانشگاه نه و نیم شده بود. . .یه پونزده دقیقه ای سر کلاس نشستیم تا اینکه صدا خسته نباشید بچه ها بلند شد و کلاس تموم. . .کلاس مختصری بود..!!! یه دو ساعتی تو محوطه پلاس شدیم و حدود دوازده اومدم خونه بعد ظهری هم مامان خونه جلسه قران داشت. . .به منم گفت دیگه ساعت سه باید از خونه بری بیرون. . . هر چی هم میگم کجا برم تو گرما. . .میگن برو کارگاه پیش بابا،برو باشگاه. . .برو تو خیابون بگرد القصه تا یه نهاری بخورم و گوشی شارژ کنم ساعت شد سه. . .دیگه تا خواستم برم با خانوما رو در رو شدم . . .به بهنام گفتم بیا . . .بلکه از تنهایی در بیام. . تو مسیر.یهو یه پراید زد به یه موتوری و شلوغ بازی شد. . .وایسادم . . .امبولانس و پلیس و . . .اون صحنه ها اومد تو ذهنم. . .خاطرمان مکدر گشت بسیار یه دورکی زدم و تا برم خونه شد هشت و نیم. . .ساعت یازده بود که بهم اس داد که امروز تو دانشگاه رفتارت خیلی بد بود و ناراحتم کردی . . .دیگه مشغول اس بازی شدم تا بخوابم شد حدود سه و نیم فردا صبح هم هشت کلاس داشتم. . .یه ربع مونده به نه رسیدیم به کلاس و ته کلاس نشستم. . .تشریح فیزیولوژی داشتم با استاد خانم که از ترم سه باهاش واحد بر میدارم. . .استاد خوبیه. . .سر کلاسش یه کمی خوابیدم بلکه جبران کم خوابی دیشب بشه دیگه عملیات هم با همین خانم برداشتم. . .یک شنبه ها. . .ازش پرسیدم که کلاس تشکیل میشه که گفتم بله چهار جلسه تشکیل شده شما تا حالا نیومدی!!. . .با کارشناس عملیات حرف زدم حالا گفته یک شنبه بیا. . . یه چهار ساعتی بیکار بودم تا کلاس رفتار تشکیل بشه ،محوطه ششلوغ بود خانمی کلاسش تشکیل نشده بود،این ورودی جدید ها هم همه خز بهتر دیدم نزدیکاش باشم بلکه مزاحمش نشن!! . . .رفتاربا یه استاد برداشتم که اصلا ضد حال نبود حالا این ترم بزرگ شده برام دوتا غیبت زد. . .یه عده هم حذف کرده. . .ترم پیش یه جلسه هم درسش کلاس نرفته بودم حالا این ترم. . .هوا هم یه بارون بیخودی از خودش ول داد. . .خوشمان نیامد شب هم خونه اس بازی اینا تا بخوابم شد حدود دو نیم. . .صبحی هم باز هشت کلاس داشتم تا ظهر . . .ظهر هم تا برگردم خونه تو مسیر چشمهایمان بروی هم میرفت. . .اومدم تا خواستم بخوابم باز خانمی اس داد و دیگه شد هفت و نیم و نشد. . . دیگه اینم از هفته ای که بر ما گذشت پ ن 1.فال قهوه فقط واسه سرگرمی خوبه. . .فقط همین یادت باشه پ ن 2.یکی از دوستان میگفتندی دور میدون کشوری یه اقایی با خرسندی و در ملا عام از خودرو پیاده شدندی مشغول رفع حاجت بودندی و صحنه زیبایی در ولایت بابل افریدندی. . . پ ن 3.خدایا کمک کن رو قولم وایسم چی بنویسم؟؟، نمیدونم. . .اما دلم میخواد که بنویسم. . .از عید مینویسم سال جدید رو در حالی شروع کردم،که مشغول خوردن پسته بودم. . .بعد تحویل سال فهمیدم که بعله سال جدید اومده!! بعد تحویل سال هم رفتن سر مزار و دید و بازدید قبور. . . دید و بازدید با زنده ها و مرده ها. . .بیرون رفتن و . . .این سیزده روز چقدر زود گذشت؟؟ تو عید هم یه بنده خدایی اومد ازمون خواست تا پیلوت خونمون مراسم عروسی برگذار کنن یه یه نسبت دوری هم داشتیم. . .از نظر مالی اصلا شرایط خوبی نداشتن. . .و همین شده بود برام سوال؟؟ اقا داماد عزیز که یکی و دو سال ازم بزرگتر بود حتی قدرت اجاره یه سالن هم نداشتن!! حتی موقعی که بابا گفت قسمت اعظم پول سالن میدم یه مقداری کمی شما بده،اما حتی از دادن اون مبلغ هم عاجز بودن. . . اخه ادمی که اینقدر استطاعت مالی نداره چرا باید تن به ازدواج بده؟؟نمیگم که خودش. . .حتی پدرش هم همچین توانی نداشت. . .!!اونقت چطور میشه یه زندگی اداره کرد؟؟ به هر حال مراسم تو حیاط ما و ایضا پیلوت خونمون برگذار شد. . .هرچند ثانیه ای به اون مراسم پا نزاشتم اما،دلم واسه داماد و عروس سوخت. . .وقتی شنیدم نزدیک یک سال تو سمنان کار کرده و هشتصد تومن پول پسنداز کرده تا مراسمی واسه خودش بگیره. . .پولی که شهریه یک ترم دانشگاه منه. . .!!!! روز سیزده هم گذشت تا از پی او روزای دیگه هم بیاد و بره. . . تصمیم دارم از سه شنبه برم دانشگاه،ببینم که چه خبره. . .هرچند تا حالا یه جلسه هم کلاسی نرفتم اما اصلا حسش نیست. . . از دادگاه هم زنگ زدن که باید بیای. . . برم تعهد بدم که دیگه تصادف نمیکنم. . .حماقت در چه حدیه!!! یه چیز دیگه. . . امسال خیلیها بهم لطف داشتن و بیادم بودن و تولدم تبریک گفتن. . .خیلی از دوستای بلاگ نویس و خیلی از اقوام و دوستان. . .از همه ممنونم،مرسی چند وقتی بود به این فکر میکردم که چرا تلفنم مزاحم نداره. . .مثه اینکه خدا بد موضوع گرفته،چند شب ساعت 12 به بعد یکی زینگ میزده. . .کلید هم میکرده. . .اوایل ریجکت میکردم اما بعدش منشی فعال کردم بلکه بفهمیم کیه. . .جز صدای بوق چیز دیگه ای هم نبود!!! حالا هم که روزا زنگ میزنه میگه اقا ذبیح!! اخه خدا نمیشد مزاحم از خوباش باشه؟؟؟ فک کنم زیادی نوشتم. . . پ ن 1.از این به بعد روز مرگی مینویسم پ ن 2.این پرسپولیس هم شده اینه دق پ ن 3.موهایمان را دگرگون کرده ایم. . .خوشمان امد
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت
10:3 توسط یکی مثه خودت| |
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت
11:45 توسط یکی مثه خودت| |
