تبليغاتX
نقطه چین ذهن من
نقطه چین ذهن من

کاش فریاد آنقدر بی صدا بو د که حرمت سکوت را نمی شکست..!!

اینروزا از یه مسیری زیاد رد میشم . . .یه پسر بچه ای اونجا هست با یه بغل گل نرگس. . .یه پسر بچه ده یازده ساله. . .همیشه اونجاست تو سرما و گرما شب و روز و ملتمسانه میخواد، ازش گل بخرن. . .شش صبح اونجا دیدمش و دو بعد از ظهر هم و. . .تو بارون و افتاب. . .با خودم فک میکنم عاقبت این بچه چی میشه؟؟به کجا کشیده میشه؟؟

چند باری ازش گل خریدم اما مگه گل خریدن من دردی ازش دوا میکنه؟؟؟اه. . .توف به این عدالت!!!

پای راستم به شدت درد میگیره طوری که نمیتونم دو قدم پیاده برم. . .شاید برم دکتر. . .شاید!!و اینکه اوضاع چشام به شدت بهم ریخته دیگه رسما البالو گیلاس میچینه. . .باید ببینم تا کی میتونم مقاومت کنم...!!

خبری از رفتن به دانشگاه نیست. . .راستش تصمیم گرفتم تا اردیبهشت نرم. . .یعنی تا سال بعد. . .اینطوری بهتره!!

عید داره میاد و یه عدد دیگه به مجموع اعداد سنم اضافه میشه. . .سخت نگران شدم. . .دارم پیر میشم. . . پیر وافسرده شدیم رفت!!

 

چند وقت پیش تو خیابون دیدم یه موتوری داره همه زورش رو میزنه تا ازم سبقت بگیره منم بعد اون اتفاقی که واسم افتاد و تصادف؟؟؟ با موتورتموم تلاش خودم رو میکنم تا به موتوری جماعت ضد حال بزنم. . .بهش راه ندادم و سرعتم رو بیشتر کردم،دیگه بیخیال شده بودم از سرعتم کم کردم که دیدم اومد جلو وایساد و داره دُر افشانی میکنه. . .دیگه کارمون تا مرحله گفتگو تمدن ها پیش رفت که قضیه تموم شد

جمعه داشتم این جریان رو واسه بابا تعریف میکردم که گفت کار خوبی نکردی درگیر شدی و از این حرفا بعدش یه چی تعریف کرد شاخ در اوردم.شنیده بودم که اگه دزد اومد تو خونه نباید بهش کاری داشته باشی و اما هیچ وقت فکر نمیکردم واقعیت داشته باشه

بابا گفت چند وقت پیش خونه یکی از دوستاش دزد اومده و اونها هم دزد رو بالای دیوار دیدن و با داد و فریاد که اقا اون بالا چکار میکنی؟؟؟ دزده هم با پررویی تموم میگه به تو ربطی نداره و دارم از اینجا رد میشم. . .صاحب خونه هم با کابل یه ضربه به پای دزده میزنه و اونو از بالا دیوار میندازه تا اینجا همه چی طبیعی بوده اما بعد اومدن پلیس و بردن دزد و تشکیل دادگاه صاحب خونه بیچاره رو متهم به پرداخت دیه میکنن. . .و اقا دزده بی گناه شناخته میشه،جالبه نه؟؟

یه مورد دیگه هم دوتا دزد داشتن پنجره خونه کسی رو از جا در می اوردن که صاحبخونه سر رسید و شروع بع داد و بیداد کرد . . .اینبار اقایون دزد فرمودن ساکت باش الان کارمون تموم میشه میریم. . .البته یه قمه هم در اوردن . . .که صاحب خونه با چوب به دست یکی از اونها زد و با سرو صدا مردم جمع شدن و اقایون دزد تحویل پلیس. . .تو دادگاه هم دزدا شاکی شدن که اقا مارو زد و قاضی هم حکم به دیه داد و هرچی هم این بنده خدا گفت اینها چاقو و قمه داشتن . . .قاضی در جوابش میگفت چاقو داشتن اما بهت که نزدن!!اگه میزدن احتمالا جنازه این اقا باید از خودش دفاع میکرد و قاضی حقش رو میگرفت

پ ن 1.فک میکنم از اول اشتباه رفتم. . .

پ ن 2.دلم دوباره سگ میخواد. . .نینا کجایی دختر. . .دلم واسه لوس شدنهات تنگ شده. . .واسه بازی گوشی هات. . .

پ ن 3. مثل یک سایه. . .از سایه بدم میاد

پ ن 4.این کلمنته میاد یا نه؟؟؟راستی شش امتیازم نامردی بودا. . .گفته باشم!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 17:38 توسط یکی مثه خودت| |

مثه اونموقع ها. . قدیم ندیما که اول هر پستم مینوشتم سلام

سلام عرض میشود

یه چند وقتی درگیر امتحانا بودم و بعدشم دو هزار و چهارصد و هفتاد و پنج تا کار مختلف که هوار شد رو سرم

این ترم تصمیم داشتم یه چیزایی رو ثابت کنم،اول از همه به خودم و بعد به ؟؟؟

درس و امتحان عذاب اوره مخصوصا واسه من که کلاسهام رو نمیرم و اگه برم مشغول بلوتوث بازی میشم یا اس ام اس دادن و نهایتش خواب. . . جزوه نمینویسم و باید از رو جزوه برو بچه ها کپی بردارم و بخونم . . .دست خطهای اجق وجق

اما خواستم ثابت کنم که اگه بخوام بخونم ،میتونم!!

میتونم بدون دغدغه واسه پاس شدن واحدها باشم. . .و میتونم جزو الفها باشم. . .میتونم

از همه چی زدم و خوندم و شد. . .یه ماه یا شایدم بیشتر

یه ترمی اون اولا امار افتادم جرات برداشتن دوباره نداشتم خیلی بدم افتادم . . .از بیست نمره شده بودم سه و بیست و پنج صدم!!خفت در حد اسپانیا. . . اما این ترم دوباره برداشتم یعنی مجبور بودم که بردارم و باید از همه اونایی که به نمرم خندیدن ثابت میکردم که میشه اگه بخوام

و شد!! نمیدونم اون یه نمره غلط از کجا اومد اما با این حال تو درسی مثه امار نوزده خیلی خوبه خصوصا اگه بین صدو بیست نفر بالاترین باشه. . .سه به نوزده

باقی واحد ها هم خوب بود یعنی بهتراز این نمیشد. . .

سر یکی از امتحانا هرچی از استاد میخواستم بیاد پیشم میگفت ترم بعد میبینمت اما بهش گفتم استاد فقط یه سوال بیست و پنج صدمی مشکل دارم . . .وقتی برگه رو دید چشاش شد چهارتا . . .بنده خدا جواب سوال بهم گفت و رفت. . .!!

این از توضیح غیبتم. . .و دلیل نبودنم اما حالا میخوام یه چیز دیگه بگم،یه داستان واقعی که شاید تلخ بیاد:

چند روز پیش . . .دقیق بخوام بگم پونزده روز پیش. . . یه شب یه پسر جوون تصمیم میگیره با دوستش دخترش و دوتا دوست دیگه شبی رو برن کنار دریا

یه پسره هجده ساله که هنوز مهر گواهینامه اش خشک نشده. . .تو یه شب تاریک با صد و هشتاد کیلومتر سرعت میرونه. . .تو تاریکی شب یه مانع میاد جلوش و این اقا میزنه به گارد ریل و. . .

و خودش و دوست دخترش هردو میمرن. . .سرپسره از بدنش جدا میشه،یه دست و یکی از پاهاش هم. . .و دوست دخترش رو در حالی که با مرگ دست و پنجه نرم میکرده به بیمارستان میبرن

پدر دخترک از کارمندای اطلاعات بوده. . .ار همینها که ریششون تا رو سینه میاد و دکمه بقه رو تا خرخره میبندن

دکتر جراح به پدر محترم والبته مومن این دختر میگه که احتمالش کمه اما با جراحی شاید دخترتون برگرده و زنده بمونه. . .اما این مرد مومن. . .این مسلمون واقعی میگه نه!!دختری که ابرو پدرش رو برده باید بمیره...!!

و دختر ساعتی بعد همونجا میمره. . .یه دختر بیست ساله به خاطر حماقت خودش و دوستش و و البته پاکی پدرش میمیره. . .!!یه زندگی به چه اسونی تموم میشه . . .اونم برای حفظ ابرو. . .!!

اون دو دوست رو صندلی عقب زنده میمونن. . .البته با سر و دست و لگن شکسته. . .

منظورم از نگارش این مطلب مشخصه . . .احتیاج به گفتنش نیست

حکایت تلخیه. . .از اون ور بوم افتادن!!

 

پ ن 1. یه تصمیم . . .اما تردید . . .لعنت به تردید

پ ن 2.صبح به صبح چهار تا چک . . . تا ظهر تو صف بانک

پ ن 3.کلی حرف داشتم ، نشد که بگم

پ ن 4.دلم تنگ شده. . .ناجور هم

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:39 توسط یکی مثه خودت| |

زندگی

گذشت

خطا

ببخش

بازم زندگی

اینا همه کنار هم، با هم، برای هم

شب و روز

طلوع و غروب

ماه و خورشید

همه و همه برای هم. با هم

داشتم فکر میکردم که چه زود میگذره دوره های زندگی

داشتم بلند بلند فکر میکردم که چه زود میگذره زندگی

ثانیه ها،دقیقه ها،ساعتها،روزها،شبها،ماه و سال میگذره

همه میگذره و برگی از دفتر عمرمون ورق میخوره

هرچقدر این دفتره عمر ورق میخوره و قطور تر میشه همونقدر دغدغه هامون بزرگتر میشن

دغدغه ها بزرگتر میشن،غصه ها بیشتر و فکر کردن بهشون سخت تر و طاقت فرسا تر

غم،غصه، شادی،دوست داشتن،عشق،تنفر،امید ،ارزو،رویا،سعادت،خوشبختی،کمال

همشون فقط حروفی هستن کنار هم

حروفی که ما بهشون جون میدیم

زندهشون میکنیم

اه،چرا یهو دلم گرفت؟؟

پ ن

خسته شدم از این فرجه ی طولانی،واسه اولین بار دلم میخواد زودتر امتحانات شروع بشه و زودتر تموم شه

 پ ن :به شک افتادم بدجور  

                               دلم میخواد برم یه جایی که از تو هیچ حرفی نباشه

                                            نبینمت تا اخر عمر از تو هیچ نشونه ای نباشه

                      دلم میخواد تا اخر عمر دور از تو یاد تو باشم

                                                                                  تو تنهایی بپوسم اما

                           دیگه کنار تو نباشم

                                                                     برم یه گوشه زندگیمو

                               بدون تو از نو بسازم

                                                             تو رو فراموشت کنم تا

                                   باقی عمرم رو نبازم

                                                                 ازش خوشم اومده،همین. . .بدون منظور

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:57 توسط یکی مثه خودت| |