تبليغاتX
نقطه چین ذهن من
نقطه چین ذهن من

کاش فریاد آنقدر بی صدا بو د که حرمت سکوت را نمی شکست..!!

تو بلاگفا مشغول گشت زدن بودن كه يهو دلم خواست بنويسم،بنويسم كه اين روزا چطوري ميگذره،بنويسم تا اينجا ثبت بشه

بنويسم تا بعد ها بخونمش،تا يادگاري بمونه برام

 

ميرم دانشگاه مثه بچه ادم. . .حالا دير يا زود ميرم. . .شايد از تنبلي مفرط يا. . .

هميشه با برو بچه ها نيم ساعت قبل شروع كلاس قرار ميزاريم اما اخرشم 10 دقيقه اخر ميرسيم سر قرار

و مجبور به عدم رعايت مقررات راهنمايي و بعدشم دير رسيدن و استاد اجازه هست و رفتن به ته كلاس و

شوخي و خنده بلوتوس . . .و گاهي اوقاتم صفر و منفي و اخراج از كلاس

امروز خواستم استاد تور بزنم. . .ديدم ماشين نيورد. . .سه سوته اومدم جلوش استاد در خدمت باشيم. . .گفت نه!!ممنون

هرچي از من اصرار از اون انكار. . .اخرشم ضد حال

بابا من يه بار امار افتادم . . .حالا چي ميشد سوار ميشدي من رو مخت كار ميكردم،هان؟؟

ديروز بابا گفت خونه بمون كارت سوخت ميفرستم برو بنزين بزن منم منتظر. . .نزديكاي4 ديدم زنگ خونه رو زدن مامان گفت يه پرايده برو برات كارت اوردن منم تا پاشم ديديم خواهري ميگه عموهه. . .بابا چرا اينطوري شده

يهو دلم ريخت. . .نفهميدم پله هارو چندتا چندتا رفتم تا ديديمش.

 

تو كارگاه حال بابا بد شد و بردنش بيمارستان. . .كارگرهاي عزيز نكردن يه زنگ به ما بزنن . . .عوضش زنگ زدن به عمو

ماهم بيخبر . . .كلي ازمايش و دارو قرص امپول اما نفهميدم علتش چيه. . .فردا هم وقت دكتر داره

تصميم گرفتم يه كاري كنم. . .يا شايدم كار كنم. . .قرار شده برم تو يه مزرعه پرورش شتر مرغ يه چند ماهي باشم ،تا يه چيزايي ياد بگيرم. . .اگه خدا بخواد ميخوام يه مزرعه راه بندازم. . .هم از نظر مالي خوبه و سود اور هم كم خطرتر نسبت به گاو و گوسفند والبته مرغ

 

فعلا كه دارم تحقيقات ميكنم ببينم چطو مي شه. . . اگه شتر مرغ نشد گوسفند. . .به دليل اينكه زود بازدهه

ديگه همينها. . .

پ ن .شايد بايد دوباره اون اتفاق ها تكرار ميشد تا مطمئن بشم كه نميشه يا نميدونم همه چي تموم بشه. . .تموم تموم تموم

پ ن.خيلي عصبي شدم. . .منتظر يه جرقه. . .بد شدم اقا بد

پ ن.امروز دفترچه ارشد گرفتم. . .شركت ميكنيم ابته براي ازمايش اينا. . .

پ ن .تعداد افراد قابل اعتمادم از كم هم كمتر شده. . .داره كمتر از انگشتهاي يه دست ميشه

پ ن.بعدهفت سال يكي رو ديدم. . .يه فاميل يا يه همبازي. . .نشناختمش. . .اما اون شناخت. . .هي پسر پير شدي!!!

پ ن.تو فاز خواجه اميري رفتم بدجور. . .اگه دستم برسه به اسمون. . .با ستاره ها قيامت ميكنم

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 17:46 توسط یکی مثه خودت| |
 

 

                      

                                         تا اطلاع ثانوی اپ نخواهد شد

                                                 

                                                               

                                  آیینه ها دچار فراموشی اند

                                        و نام تو

                                          ورد زبان کوچه خاموشی

                                                 امشب

                                                      تکلیف پنجره

                                                    بی چشمهای باز تو روشن نیست

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 14:56 توسط یکی مثه خودت| |

نميدونم چرا ما ادما دوست داريم گاهي با تكرار گذشته باعث ناراحتي ديگرون بشيم .گذشته اي كه تلخه اما بعضي ها اين عادت رو دارند

به همين دليل دو،سه روزه عصباني هستم دليلشم حرفاي يه ادمه،يه ادم كه انگاري ازار ديگرون براش لذت بخشه

ديروزم بار گذشته بدجور رو شونه هام بود اصولا هر وقت ياد اون موقع ها مياد تو ذهنم يه چيزي وجودم رو ميخوره

خوب يا بد نميتونم گذشته رو فراموش كنم گذشته و تموم ادمايي كه اونموقع ازش لذت ميبردن رو نميتونم ببخشم

تموم ادمايي كه از فنا شدن چند تا ادم لذت ميبردن و خدا رو شكر ميگفتن

حالم از همشون بهم ميخوره، از همه اونايي كه حالا خودشون رو دلسوزت ميدونن و مهندس مهندس از زبونشون نمي افته

و انتظار كمك دارن. . .من نميتونم بهشون كمك كنم . . .نميتونم بگم همه چي گذشته،نه نميتونم!!

نميتونم ببينم كه بابا بهشون كمك ميكنه و انتظار داره منم اينكارو بكنم . . .نميتونم حضورشون رو تو خونمون تحمل كنم

نميتونم كنارشون بشينم و يه لبخند مليح بزنم. . .كسايي كه مدت ها نديدمشون و حالا يهو احساس فاميليتشون گل كرده اينارو گفتم چون بدجور رو دلم سنگيني ميكرد

ديروزتو همين حال و احوال عصبانيت بودم والبته مشغول اس ام اس خوندن كه وارد دانشگاه شدم.هنوز چند قدم نيومده بودم كه صدا مهندس مهندس اومد حال برگشتن نداشتم . . .حراست دانشگاه بود به دوستم ميگفت بيا اونجا.به علي يكي از دوستا گفتم برو ببين با بهنام چيكار دارن من حال ندارم اينجا ميشينم

اين دوستم علي از بچه بسيجي هاي اب زير كاه و به ظاهر مثبته، موقعي كه احمدي نژاد اومده بود اينجا جزو محافظاش بود

علي رفت اما ديدم صداهه قطع نشد،برگشتم.ديدم به من ميگه شما هم بيا

رفتم داخل اتاقك نگهباني

به دوستم گفت اقا چرا استين كوتاه 3 سانتي پوشيدي. . .حال نداشتم ،خواستم زودتر تموم بشه بريم گفتم حق باشماست بهنام اشتباه كرده

شما ببخشيد برگشت بهم گفت چيه دكمه پيرهنت تا ناف بازه. . .بازم گفتم ببخشي

اما اون دوباره گفت اين چه سيبيليه كه گذاشتي. . منم بازم عذر خواستم. . .اقا دور برداشت. . .چرا شلوارت تنگه چرا استينت تا ارنج تا ميزني چرا اين طوري هستي خجالت بكش و از اين حرفا

گفتم اقا هوا گرمه نميشه كه كت پوشد. . .برگشته ميگه چرا نميشه ببين من پوشيدم

بهش گفتم اقا تو اين هوا خر تب ميكنه حالا شما جرا كت پوشيدي و دكمه تا خرخره گذاشتي من،نميدونم شايد طوريت باشه اما من كه عقلم سالمه نميتونم اينطوري بيام

انتظار دارن يه شلوار پيله دار و يه پيرهن دو ايكس لارج بپوشيم و پيرهنمونم بندازيم رو شلوار موهامونم يه وري بزنيم، ريشم كه عمرا كوتاه كنيم يه عطر مشدي هم بزنيم و يه كيف قده يه چمدون بگيريم دستمون كه بعله اقا ما دانشجو هستيم و نماينده جامعه تحصيل كرده . . .اين جمله اي كه گفتم دقيقا تيپي بود كه وقتي ازش يه تيپ ايده ال خواستم برام مثال زد

كلي كل كل كرديم يا بقول مسئول حراست بحث علمي و اخرش نتيجه اين شد كه بهش بگم كه ديگه طوري ميام كه منو نبيني و اونم برام تاسف بخوره

 

پ ن ۱.بعد دوماه ديدمشو منو ديد، اين بار غرورمون رو شكستيم هردو!!

پ ن ۲. اندي فاز ميده خفن اما معين همش ضد حاله

پ ن ۳.كلي حرف كه اينجا جا نميشه

پ ن ۴.این یکی دوترم اخرم داره میشه دردسر

نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:14 توسط یکی مثه خودت| |