کاش فریاد آنقدر بی صدا بو د که حرمت سکوت را نمی شکست..!!
دیروز تو راه دانشگاه دیدم یکی از این ماشین نیرو انتظامی ایستاد و چندتا خانوم مامور و محجبه ازش پیاده شدن با عجله از میدون رد شدن و رفتن اونور خیابون . . .هنوز میدون رو دور نزده بودم که دیدم از یه قسمت خیابون صدا جیغ و ناله میاد این پرهیزکاران درگاه حق دختر خانومی رو گرفته بودن بزور با خودشون میخواستن ببرن سه تا خانوم محجبه مومنه نتونستن دختره ببرن. که تو همین داد و بیداد سه تا از سربازای پاک به دادشون رسیدن و با باتون و لگد به جون این خانوم افتاد یه جون یه دانشجو مثه خودم مثه خودمون ماشین نیرو هم که انگاری یه قاتل گرفته با سرعت اومد . . .سوارش کردن کلی ادم اونجا جمع شده بودن اما همه در حد نیگاه کردن. . .عین سیب زمینی یه عده هم مثه دوستای خودم تو فکر این بودن گوشی در بیارن و فیلم بگیرن . . .با بلوتوثش حال کنن دلم براش سوخت خیلی هم. . .یه خواهش و التماسی تو چشای این دختر موقعی که مردم رو میدید بود که قابل وصف نیست . . .هنوز صدای تورو خدا گفتنش تو گوشمه دختری که اصلاً مشکلی نداشت نه مانتو تنگ و کوتاهی داشت نه شالی نه شلوار مورد داری فقط مشکلش این بود که چشم این خانوما رو گرفته بود.همین خواستم پیاده بشم تا شاید حداقل بتونم جلو کتک خوردنش رو بگیرم. . .اما یه چیزی زنجیرم کرده بود و البته اصرار دوستان که حماقت نکن اما از دیشب تا حالا به این فکر میکنم که اگه خانواده خودم بودن من چی کار میکردم؟!!اصلاً من نه!.ما چکار میکردیم؟؟ همینطوری فقط نیگاه میکردیم؟؟لعنت به من که مثه بقیه فقط و فقط نیگاه کردم فکر میکردم این طرح تموم شده اما. . نه. . .مثه اینکه ازار رسوندن زیر زبونشون مزه کرده پ ن ۱.دیروز رفتم سر کلاس. . .جلبک چه واق واقی کرد. . .!! پ ن ۲.جمعه سالروز فوت عمو . . .چه زود اومد پ ن ۳.چرا همش گشنمه؟؟؟ راستش اين مدت يعني از تابستون تا حالا بعد اون اتفاقا حوصله هيچ كاري نداشتم واسه اين تابستون كلي برنامه داشتم اوليشم اين بود كه بعد عمري ميخواستم دست به كاري بزنم. . .كلي هم فك كرده بودم اخرشم تصميم گرفتم كه يه لباس فروشي بزنم . . .چهارتا لباس بونجل هم بريزم توش تصميمم هم كاملا جدي بود . . ديگه از اين خوردن خوابيدن خسته شده بودم . . اما خوب اين نشد ميخواستم تابستون واحد بردارم تا كمي جبران تنبلي ها؛ مرخصي گرفتنا، و، واحد افتادنام بشه اما اينم نشد .بعديشم ميخواستم دوباره برم اموزشگاه زبان واز نوشروع كنم به خوندن،بعد اونروزي كه تو تو موبايل فروشي نتوستم با لغتهايي كه تو ذهنم بود يه جمله تحويل اون يارو بدم كلي خجالت كشيدم،فهميدم كه زبان دونستن بجز جا بچه ها امتحان دادن جاي ديگه هم بدرد ميخوره كه من هرچي بلد بودم از كف دادم و حالا بايد از نو شروع ميكردم تصميم بعديم اين بود كه ميخواستم برم دنبال ورزش. . .البته ورزشي فراتر از دوچزخه زدن و پياده روي هاي روزانم. . .اما اينم نشد. . .يعني مقدماتشم اماده كردم اما خوب . . .نشد خواستم برم و به بابا كمك كنم اما بر عكس تو حسابا گند زدم يه گند اساسي كه خودمم از كار خودم خجالت كشيدم خجالت كشيدم از اشتباهم . . .اما خوب بازم بابا مثه هميشه هيچي بروم نياورد اما هيچ كاري نتونستم انجام بدم. . .دليلشم خيلي واضحه. . .تنها چيزي كه انگيزه رو از يه ادم ميتونه بگيره اينه كه احساس كنه يا ببينه كه عشقش داره از دستش ميره. . .اره من اينو ديده بودم و لمس كرده بودم. . .واسه اين هيچ كاري نكردم برعكس نشستم تو خونه و اون معدود كارايي هم كه ميكردم ترك كردم . . . بعضي وقتا از خودم خجالت ميكشم چه بد رفتاريي هايي كه تو اين مدت با خانواده نداشتم اما زود زود همه چي گذشت مهر و اومده و دانشگاه باز شد اما اصلا حوصله اون محيط و نداشتم يا شايدم ميترسيدم كه دوباره ببينمش واسه اين نرفتم تا حالا هم نرفتم بعضي روزا ميگفتم ميرم . . .راه ميفتادم برم اما همين كه تو كمربندي ميوفتادم و به نزديكي دانشگاه ميرسيدم ميديدم كه نا خوداگاه مسيرم به طرف شهرشون كج شده. . .ميرفتم اونجا الكي واسه خودم دور ميزدم . . .بي هدف. . .انگاري مسخ ميشدم بر ميشگتم و ميومدم خونه. . . حتي يه بارم رفتم دانشگاه اما تا از دور دوستاش رو ديدم برگشتم نتونستم برم برگشتم ، مثه ديونه ها . . . بعد اون شب و اس ام اس دادنش با خودم خيلي كلنجار رفتم كه ديگه خودم رو گرفتار نكنم اما نشد. . .لعنت به دل اين هفته براش اينو نوشتم: بويي كه جدا شد از گل نكند ياد از ما دل شيدا چه خبر داشته باشد و اونم جوابم رو داد دوباره دلم ريخت همين كه گفت دلم تنگ شده لرزيدم تا گفت چرا كلاساتو نمياي مثه بچه گفتم چشم از شنبه ميام نه شايد دارم يه راه رفته رو دوباره ميرم. . .يه راه كه يه بار طعم تلخي توش چشيدم اما باز حماقتم گل كرده كه دوباره برم البته اين بار با احتياط پ ن 1.تا حالا 4 ساعت يه جا ننشستم. . .اما اينبار مجبورم بشينم اونم با يه قيافه مظلوم. . .چيزي هم كه بدترش ميكنه اينه كه سر كلاس امار بايد 4 ساعت عين ميخ بشينم. . .اگه بازم امار بيوفتم. . . پ ن 2.اگه كسي اين اس ام اس رو داد حتما ايمانه:سالها شمع دل افروخته و سوخته ام تا ز پروانه كمي عاشقي اموخته ام . . . پ ن 3.همين ديگه. . .تموم شد وقتي فك ميكني همه چي تموم شده وقتي تازه داري بخودت مياي بخودت كه نه داري خودتو گول ميزني كه اره اينطوريه. . .خواست خدا بوده. . از اين گول مالي ها ديگه اما يهو يه وقتي . . .يه وقتي كه بعد چند روز كه گوشيتو روشن ميكني ميبيني كه . ..اره اس ام اس داري. . .اونم 5 تا اونم از كسي كه اصلا انتظارش رو نداري يه بار ميخوني. . .دوباره ميخوني. . .نه باورم نميشه. . بازم ميخوني. . .حكمتش چيه كه شب بيست و يكم ماه رمضون. . . پا ميشي سحريتو با ولع ميخوري اما باز از خودت شاكي ميشي از عادت سايلنت گذاشتن گوشيت احساس گناه ميكنم منو ببخش خوشحال ميشي ميري اسمون خوشحال،خوشحال از اينكه فهميده اشتباه كرده همون موقع ميخواي جواب بدي ميدوني روزه نميگيره ميزاري ظهر . . .اخه تا ظهر خوابه سحري ميخوري. . .مثه مشنگا الكي راه ميري. . .حالا ديگه خبري از اون همه شعف نيست فك ميكني. . .به خودت. . .به خودش . . .به تابستوني كه جهنم شد. . .به اون شبي كه قلبت گرفت. . .به اون همه تاريكي نه ميگي دوستت دارم مثه قبل شايدم بيشتر اما نميتونم دلخورم. . .دلگير. . .خستم پ ن 1.به سرعت باد خز شده. . .خز شده نه سوپر خز شده پ ن 2.هفت روز ديگه ميرم سر درسم پ ن3.شيطونه ميگه ارشد بيخيال. . .بچسب به يه كارشناسي ديگه فصلي باروني گذشت از تو گل كوچه دشت گفتي بارون نمياد گل تو گلدون نمياد وقتي بارون ميگره بي تو گريم ميگيره گريه هاي خاطره كي تو قلبم ميميره خيلي وقته كه ننوشتم . . .حالا دلم خواست بنويسم . . .همين بنويسم كه بعد چهار سال يه سرما خفن خوردم. . .يه سرما مثه بچگيهام. . .از اونا كه گوش و گلوم درد ميگرفت از اونا كه صدام عوض ميشد از اونا كه يه بند سرفه ميكردم بنويسم كه اين معده بدجوري داره ضد حال ميرنه بنويسم كه رفتم يه گوشي مزخرف گرفتم بنويسم كه هنوز شهريه رو ندادم بنويسم كه وقتي تو بلاگ دوستام ميخونم كه رفتن دانشگاه و كلاس، تازه فهميدم كه يه خبرايي هست بنويسم كه اصلا حوصله دانشگاه ندارم بنويسم كه تا بيست روز ديگه هم قصد رفتن ندارم بنويسم كه اين ترم امار برداشتم با تخس ترين استاد ممكنه بنويسم كه اصلا حسه قصه شنيدن از بز و گوسفند و شتر مرغ و مرغ و خروس ندارم اونم با لهجه . . . بنويسم كه خدا دوستم داشته كه تا حالا كه 18 روز از ماه رمضون رفته دوتا از اخلاقاي بدم رو ترك كردم بنويسم كه دارم پامو كج ميزارم. . .ميدونم اما نميتونم برش دارم بنويسم كه ديگه 110 تا بيشتر نميرم بنويسم كه به همه اينا ميگن زندگي. . . بنويسم كه بايد موند و جنگيد
نمیدونم چرا ماها اینطوری شدیم . . .یه طورایی بیخیال یا شایدم بی غیرت
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت
9:50 توسط یکی مثه خودت| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت
18:47 توسط یکی مثه خودت| |
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت
16:30 توسط یکی مثه خودت| |
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت
6:51 توسط یکی مثه خودت| |

