کاش فریاد آنقدر بی صدا بو د که حرمت سکوت را نمی شکست..!!
براي اولين بار به خودم از اينكه دانشگاه ازاد ميرم افتخار كردم،ديروز واسه ثبت نام خواهري رفتم. . .چه شير تو شيري بود حالا خوبه همه خواهران بودن. . . واسه يه فرم چه وضعي كه پيش نيومد. . .شونصد نفر ريختن تو سر كول هم. . .شيشه شكست و سري شكست و خوني امد طرف 2 متر ريش داره ميپره وسط . . .احساس كدخدايي بهش دست ميده. . .يه كارت جانبازي ميگيره دستش . . . خانومه 5 كيلو چادر چاقچول داره ميوفته وسط. . . حالم از اين ادما بهم ميخوره ادمايي كه قانون رو با طول ريش تعيين ميكنن... ديروز به دانشگاه ازاد كلي افتخار كردم. . .درسته اونموقع كه انتخاب واحد حضوري بود اوضاع خفني داشت اما هيچ وقت اينطوري نبود مثه اشك ميان بارون دلم هواتو كرده خانومه جلو درب ورودي وايساده با دومتر عرض ،هركي ميخواد رد شه بايد كلي خودش رو جمع و جور كنه، له بشه تا رد شه چند باري عذر خواهي كردم كنار نرفت . . .يه حركت نابسمان كردم . . .ادب شد. . .زنيكه ضعيفه!!! تو لحظه هاي تلخم خاطراتتو ميبينم نگو رفتي واسه هميشه نه باورم نميشه عجب؟؟!! پ ن 1.اصلا حوصه ندارم كه شهريه رو واريز كنم . . پ ن 2 .بيچاره بابا رفت بيمارستان عيادت وقتي اومد ديد صندوق ماشين نيست. . .عجب ادمي بوده . . اخه با ماشين پارك شده هم اينطوري تصادف ميكنن؟؟ پ ن 3. گمون كردم واسم يه همزبونه پ ن 4.مامان بزرگ عزيز منم از رو بيكاري ميخواد منو بيچاره كنه....نه ماماني اين حماقتها از ما گذشته پ ن 5.رپ دوس ميداريم پ ن 6. بعد كلي كابوس و اتفاقاي اين چند ماهه دلم ميخواست برم يه جايي يه جايي كه ارومم كنه. . .از التهاب و بي قراريم كم كنه خواستم تنهايي برم كه نشد. . . بابا هم كه اگه هفته اي يه بار بره اردبيل بازم ميگه بريم اونجا اما دلم مشهد ميخواست. . .دلم حرم اقا ميخواست با اصرار من رفتيم اين دفعه كلي دلم پر بود ،واسه ديدن گنبد اقا لحظه شماري ميكردم وقتي كه رسيديم خيلي تلاش كردم كه خودم رو كنترل كنم. . .اما با ديدن حرم اقا بغضم شكست خيلي بدم شكست دلم ميخواست تموم وقتم رو اونجا باشم چهارزانو بشينم و قران بخونم. . .زيارت نامه بخونم و نماز اقامه كنم سجده كنم و با اقا درد دل كنم اشك بريزم بدون ترس از نگاه پرسشگر ديگرون خيلي حال و هوام عوض شده ديگه عصبانيت و غم تو دلم كم رنگ شده ديگه بي معرفتي . . .واسم رنگ ديگه اي گرفته هميشه با خودم فكر ميكردم كه چطور خيليها وقتشون رو ساعت ها تو حرم صرف ميكنن بدون اينكه خسته بشن اما حالا فهميدم. . .اونا بزرگي ميديدن ولي من غرق تو كوچيكي خودم بودم وقتي سجده خالصانه يه خادم رو ديدم كه با همون لهجه خاص مشهدي گفت :اقا نوكرتم . . .همون جا نشست و سجده كرد . . .يه چي تو وجودم شكست عادت به اين ندارم از جاهايي كه ميرم تو بلاگ بنويسم اما اين بار يه حس ديگه اي داشتم نميتونم بگم فراموشش كردم،نه اگه اينو بگم دارم دروغ ميگم.نه هنوز به يادشم هنوزم همون احساس رو بهش دارم اما خوب يه احساس سبكي خاصي دارم يه حس رهايي يه حسي كه نميدونم چطور بيانش كنم زندگي خيلي وقتا اونطور كه ميخوايم نيست و اين وسط چاره اي جز تحمل و گذران عمر نيست. . .تحمل و توكل پ ن 1.انخاب واحد كردم. . .بيست واحد برداشتم. . .همه تخصصي. . .اگه پاس نكنم با مخ ميخورم زمين پ ن 2.خواهري كوچولو منم جواب كنكورش اود. . .مامايي قبول شده. . .همون كه دوست داشته پ ن 3.بايد يه گوشي نو بگيرم. . . پ ن4.بازم موهامو كوتاه كردم اينطوري راحت ترم تپلويم تپلو صورتم مثل هلو قدوبالام كوتاهه چشم و ابروم سياهه مامان خوبي دارم مي شينه توي خونه مي دوزه دونه دونه كت و شلوار منو پيرهن چين دار منو مي پوشم خوشگل مي شم مثل دسته گل مي شم اصلا حوصله نوشتن ندارم. . .حوصله نه !حس نوشتن ندارم اما مینویسم که بهم تنبل نگن روزا میگذره خیلی بیخودم میگذرن. . .تکراری و کسالت اور فکر اینکه از ابان برم دانشگاه. . . فکر دوباره رفتن به دانشگاه یه سرمای تلخ بهم میده یه سرما تو گرمای تابستون فکر دوباره طی کردن اون مسیر. . . اما با این حال اصلا دلم نمیخواد تابستون توم بشه. . .به این کسالت اوربودنش عادت کردم همین پ ن ۱.دیشب نرفتم . . .امروزم نمیرم پ ن ۲.هیچ چیزی نمیتونه باشه عشق را خواهی یافت در وجود سردم پوچی محض زمان لولو خاطره هایی کم رنگ معنی فاصله تا اوج نهان بی هدف هجرت از این کوچه به آن کوچه عشق خو گرفتن با موج دم زدن با گل یاس قطره قطره تا اشک جرعه جرعه تا مرگ تلخی طعم وداع خونابی از غم جویباری از درد جز سکوتی پنهان حاکی از خفقان گل سرخ همه را خواهی دید
گم شدن در پی هر رویایی
غربت خاطره ها
همه را خواهی یافت
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت
8:12 توسط یکی مثه خودت| |
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت
16:48 توسط یکی مثه خودت| |
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت
7:41 توسط یکی مثه خودت| |

