تبليغاتX
نقطه چین ذهن من
نقطه چین ذهن من

کاش فریاد آنقدر بی صدا بو د که حرمت سکوت را نمی شکست..!!

این روزها:

یه گوشی نو. . . .داداشی این چقدر نازه. . .میخوای بردار واسه خودت. . .بابا داداش واسم گوشی گرفت

چند روز بعد:

یه سیم نو گرفتم. . .دیگه نمیخوام اون خطم رو استفاده کنم. . .رنده . . .خیلی گشتم گیرش اوردم

بابا:خشکه؟   اره. . .

خوبه .بده به مامان. . .فردا پس فردا یه گوشی خوبم براش بگیر

این تلفن رو چرا اینجا انداختی؟؟ خرابه. . .درست نمیشه. . .امادرست شد

ایمان جان این جارو خرابه ...ببین میتونی یکاریش کنی؟؟

اتو نو مبارک . . .اون یکی چی شد؟؟. . .خرابه. . .درست شد

و حالا

تو فکرم درس رو بزارم کنار یه تعمیرگاه لوازم خانگی بزنم

 

پ ن ۱.نرفتم دیگه نمیرم

پ ن ۲.دلم واسه زندگی یه ذره شده

پ ن ۳.دیگه ازخیلی چیزا اینجا نمینویسم

                                                 تو کوله بارت را ماهها پيش بسته بودي
                                                        اما اينبار بي من
                                                            حتي بدون خداحافظي

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 9:29 توسط یکی مثه خودت| |

باختن سخته هميشه سخته

چه اين باختن تويه بازيه ساده دوران بچگي باشه يا تو بازي زندگي

به هر حال سخته و سخت هميشه سخته. . .

 

وقتي حوصله نداري. . .وقتي قاطي. . .وقتي خسته هستي. . .وقتي عصبي هستي. . .وقتي دپي

وقتي با چهل تا داري از راست ميري

اونموقع اگه يكي بياد . . .الكي بوق و چراغ بده

و تو بازم به راست بري تا اون بره اما . . .اگه اون نره

و اگه اونيكي يه دختر باشه

اونموقع تو هم بخواي عصبانيتت رو سر يكي خالي كني

بهترين گزينه ميشه همون بيچاره

وقتي ميفرستيش اونور

و اونم يهو جلوش يه بلوار ميبينه

اينطوري ميشه

اينطوري كه. . .

اين همه جا بود . . .چرا رو اعصابم راه رفتي؟؟

 

 

ميخواستم تنها باشم. . .سفر. . .اما . . .صبر كن كارا رو رديف ميكنم همه باهم ميريم

 

خيلي وقته از شونه استفاده نميكنم . . .و حالا فهميدم ميشه اصلاحم نكرد . . .چه خوب ژوليده

 

همين مونده بود اين بيت كذايي كه عشق اسان نمود اول ولي افتاد . . .بشه فال من. . .حافظ گرفتي مارو؟؟؟

 

 

دستها بالا بود. هرکسی سهم خودش را طلبید .

سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود

ولی نوبت من که رسید؛ سهم من یخ زده بود !

سهم من چیست مگر؟! یک پاسخ !

پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت

                         وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 18:59 توسط یکی مثه خودت| |
 

ديشب زود خوابيدم خيلي خسته بودم كه حدود يازده خوابم برد

تشنم شد...يه نيگاه يه ساعت انداختم حدود 2 بود

خواستم برم اب بخورم...يه نيگاه به گوشي انداختم. . . سه تا اس ام اس داشتم

دوتاش از طرفه . . .خيلي وقت بود رابطمون فقط تو اس ام اس خلاصه ميشد اونم از طرف من و بعد جواب دادنش

اولش خوشحال شدم بدون توجه به اينكه نفر سوم كيه اس ام اس رو خوندم اوليش گفته ميدونم ديره

اما بهتره همه چي تموم بشه و دوميش ميدونم ميتوني يه دختر رو خوشبخت كني اما ....

همين تموم شد به همين راحتي

خيلي وقت بود كه منتظر همچين حرفي ازش بودم . . . اما نه اينطوري

يه نيم ساعتي عين گيج ها شده بودم

بعدش به خودم اومدم خواستم همون موقع واسش زنگ بزنم اما اين دفعه جدا نميتونستم صحبت كنم بغض بدي گلوم رو گرفته بود

خواستم اس ام اس بدم اما ديدم نميشه. . .همش رو نوشتم . . .ميدونه كه بلاگ مينويسم ادرس دوتاشونم داشت

همه رو نوشتم و . . .تموم. . .بهش گفتم بخونه

 ديشب سومين شب تلخ زندگيم بود اوليش شهريور هفتادو نه كه نميخوام در موردش چيزي بگم

دوميش مرداد هشتادو دو . . .وقتي بهم خبر دادن بابا حالش بد شده . . .اونموقع اصلا اوضاع خوبي نبود

همراه يه شيطون كثيف رفتيم بيمارستان . . .خواهري خونه موند . . .تا رسيديم بابا داشت ميرفت اتاق عمل

خيلي ترسيده بودم خيلي . . .مامان هم نبود . . .بزور اوردنم خونه . . .داشتم ميمردم

عمل چند ساعته به خوبي تموم شد

شب كسي بايد پيش بابا ميموند و تموم اين اقوام شونه خالي كردن . . .دوتا بچه با يه پدر مريض و يه شيطون كثيف

حتي نميتونستم ماشين بابارو بيارم خونه

دوتا بچه تنها و يه شيطون تو خونه. . .از شانس بدشون همون شب دزد مياد خونشون

از تنهايي زنگ ميزنن واسه عمو كه تو نزديكي خونشون بوده

الو

عمو

يكي اومده تو حياط

بيا اينجا ما ميترسيم

عمو:هيچي نيست گربه بگير بخواب

نه.من ديدمش ادم بوده

يه چوب برميداره

ميره پايين و

شانسي بوده كه دزده ميترسه و در ميره

حتي وقتي كه بابا مرخص شد و اومد خونه. . .برا تعويض پانسمان بايد ميرفت . . .اما كسي نبود . . .بازم . . .

و حالا همه چي عوض شده . . .شيطون ديگه نيست . . .و حالا شديم محبوب همون اقوام . . .همون ها كه يه شب كنار كسي كه خرج تحصيلشون رو داد نموندن

سالهاست خونه هيچكدومشون نرفتم و نميرم. . . از همشون متنفرم

از همه اونا . . .همونا كه

واسه اين وقتي عموهام مردن جز ختم يكيشون تو باقي مجالس نرفتم

واسه همين تو مجالس ازدواج دختر عمو ها و پسر عموها دختر داييها و پسرداييها شركت نميكنم واسه همين مرگ شوهر عمه اونم يه ماه پيش ناراحتم نكرد

ديشب ياد همه اين اتفاق ها افتادم

صبحي كلي پاچه گرفتم. . ..اما وقتي فك كردم ديدم هيشكي مقصر نيست

تقصير خودمه . . .با اينكه تجربه داشتم و ميدونستم نبايد به كسي اعتماد كرد و نبايد كسي رو دوست داشت اينكارو كردم

لعنت به من

لعنت به دلم

ديگه ادامش برام سخت بود

مگه من چند سالمه كه قلبم بايد بگيره

مگه چند سالمه كه فشار عصبي پيدا كردم؟؟

مگه چند سالمه كه موهام سفيد شده

يه دروغ بزرگ به اسم دوست داشتن . . .زندگيم رو تباه كرد

اما . . .از اين بدترش رو تحمل كردم و تونستم سر پا وايسم پس بازم ميتونم

واسه همه اونا كه مهم بوده . . .رتبه خواهري كوچولو من بدك نشده . . .ميخواد مامايي بخونه. . .تا خدا چي بخواد

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:50 توسط یکی مثه خودت| |

این چند روزه به این فکر میکردم که چرا وبلاگ مینویسم .اصلا چی شد که دلم خواست بنویسم.

مینویسم که چی بشه؟؟

همین افکار باعث شد از نو ارشیو این وبلاگم رو بخونم

چقدر جالب بود واسم. . .یکی یکی رو خوندم تا به اولین پست رسیدم

بعدش رفتم سراغ بلاگهای قدیمیم (اینی که تو پیونداست .نه)

تک تک پستارو خوندم

چقدر لذت بخشه

التهاب شب امتحان. . .اونشبی که زنبور امتحان داشتم . . .اون مدتی که واسه شیمی الی خوندم

اون روزی که علی اس ام اس نمرمو گفت . . .اون شبی که رفتیم خونه مادر خانوم استاد

اون روزی که تو تجدید نظر تا فامیلم رو شنید زرد کرد

یا قبلترش

اونروزی که تو اتوبان رفتم هوا

اونروزایی که عموهام به فاصله سی روز فوت کردن

اونروزی که مامان بزرگ تو کما بود

اونروزی که.. نه! اون شبی که اولین بار باهاش صحبت کردم

بازم قبلترش

اونوقتی که که استادو با صندلی زدم

انوقتی که . . .

و

چقدر زود فراموش میشن

به سختی این اتفاق ها رو به خاطر می اوردم .اما با خوندشون همشون واسم زنده شدن

فهمیدم چقدر قلمم فرق کرده . . .چقدر نوع نگارشم عوض شده . . .نگارش یه بچه دبیرستانی با شکوه ها و گلایه های خاص و حالا یه دانشجو و اینبارم با شکوه و گلایه ولی الان از یه نوع دیگه

چقدر بزرگ شدم نه بهتره بگم چقدر پیر شدم

چقدر زود گذشت . . .خیلی زود

اون همه خاطره . . .اونهمه تلخی که هنوز رو دلم مونده . . .خیلی زود گذشت خیلی

پ .ن1.فردا نتیجه اولیه کنکور میاد . . .خواهری کوچولو منم سخت نگرانه . . .حتی با مسخره بازی های منم زورکی میخنده

پ ن 2.مشکینی مرد. . .مرد

پ ن 3.خیلی حرفایی که تو دلم مونده . . .ای کاش میتونستم که بگم . . .ای کاش. . .

نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:17 توسط یکی مثه خودت| |

چند روزیه الکی اعصابم بهم ریخته. . . پاچه میگیرم بدجور

حوصله هیچ کاری ندارم. . .

نمیدونم چرا. . . چرا من اینطوری شدم؟؟؟

نمیدونم چرا تا فک میکنم دیگه همه چی تموم شده. . .یه دفعه یه تحول ایجاد میشه. . .یه تحولی بسی عجیب یه تحول بزرگ

شاید تقصیر منه. . . شاید حق با ازادست. . .شاید تموم اینا به خاطر غرور زیادی منه

اما چرا خودم این احساس رو ندارم. . . اما همه اینو بهم میگن خونواده خصوصا مامان و جدیدا چند تا از بچه ها

مگه من چی کار میکنم که لایق این صفت شدم؟؟

چرا کسی که تو جمع سکوت میکنه مستحق این صفت میشه؟؟؟

اه اصلا من چرا اینارو میگم؟؟؟

خیلی دلم میخواد بدنم اون چیه که بینمون فاصله انداخته. . . یا هرچند وقت فاصله میندازه. . .

چرا فک کرده من فقط به ظاهر اهمیت میدم. . .چرا ؟؟؟

اه چرا این چراها تموم ذهنم رو اشغال کردن؟؟؟

ایناخوبه به نظرم خیلی خوبه. کمک میکنه همدیگرو اونطور که هستیم بشناسیم اما بعصی وقتا خیلی ازار دهنده میشه

ازار روحی که همراه خودش داره خیلی سخته . . .خصوصا واسه من که . . .

شاید اعصاب بهم ریخته این چند روزه منم به همین دلیل باشه.

 

پ ن 1 .کارای روزانم با فیفا 07 گسترش پیدا کرده و شامل روزنامه. . .نت. . .گیم . . .غر زدن به خاطر سهمیه بندی و . . .و خواب شده

پ ن 2 .باهم صحبت کردیم. . .این بار بدون ناراحتی . . . .

پ ن 3 .یه اشتباه . . .یه اشتباه بد. . .یه طوری باید جبران کنم. . .حتما باید جبران کنم

پ ن 4 .خواستم بفروشم اما دیدم کلی ضرر داره درنتیجه جا ضررش یه وانت میگیرم با هوشمندی عروسک. .

چندتا خبر که واسم جالبه رو اینجا میگم

اولیش اینکه حال مشکینی بده. . . دوسالیه که بیماری خونی داره و الانم تو کماست مردی متولد هزارو سیصد و ریس مجلس خبرگان

از الانم جنگ قدرت بین مصباح یزدی و هاشمی برا تصرف کرسی ریاست خبرگان بالا گرفته به شخصه خودم هاشمی رو ترجیح میدم چون کمی تا قسمتی به اصلاح طلبها نزدیکه. . .

و بعدیشم حذف تیم ملی فوتبال. . .از اولشم معلوم بود این تیم با این مربی به جایی نمیرسه تیمی بی برنامه بدون هماهنگی و متکی بر کارای انفرادی. سر مربی به اسم قلعه مرغی فقط و فقطم بلده کنار زمین بالا پایین بپره

بعدیشم طرح امنیت اجتماعی. . .از دیروز. . .دیگه همین

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 19:37 توسط یکی مثه خودت| |