تبليغاتX
نقطه چین ذهن من
نقطه چین ذهن من

کاش فریاد آنقدر بی صدا بو د که حرمت سکوت را نمی شکست..!!

هیچی به ذهنم نمیاد که بنویسم ولی میخوام بنویسم تا نوشته باشم تا نوشتن یادم نره تا. . .

بنویسم که این روزا که یه پام گرفته قدر سلامتی رو فهمیدم

بنویسم که چه عذابی میبرم از سر کلاس نشستن

بنویسم که هر روز به خودم قول میدم که اروم برم اما تو مسیر یادم میره چه قولی به خودم دادم

بنویسم که از دور دیدنش برام چه سخته

بنویسم که دیگه حالم از کوکتل و سوسیس و همبرگر و چیز برگر و . . .  بهم میخوره

بنویسم که دیروز وقتی جلو روم ماشینه زد به پیر مرده چه حالی شدم . . .

بنویسم که صدا شیون پیرزن بالا سر شوهرش هنوز تو گوشمه. . .

بنویسم که چقدر ترسیدم

بنویسم که چه سخته . . .

میخواستم بنویسم و نوشتم

همین

تمام

نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 17:13 توسط یکی مثه خودت| |

به دلیل استقبال گسترده از ایام الله کودکی تصمیم به پخش سری دوم این مجموعه گرفتیم

یادش بخیر اون موقع ها یه سه چرخه قرمز داشتم (الانم دارمش) خونه قدیمی که بودیم حال و پذیرایی خیلی بزرگی داشت همش تو خونه باهاش بالا پایین میرفتم من بودم و اون سه چرخه اشتلم . هر وقتم مامان میخواست بره بیرون من کنارش نفس نفس زنان با سه چرخم در حرکت بودم

خیلی خسیس بودم خیلیا . هروقت خونمون مهمون میومد ظرف میوه ها رو جمع میکردم میبردم . . . . میگفتم میخورن تموم میشه

موقع راه رفتن همش میخوردم زمین بعدشم گریه می افتادم. . .و میگفتم اه زمین کجه. .

 

ضبط ماشین بابا خراب شده بود گذاشت خونه که فردا بده تعمیر منم گفتم بابا میدی من درستش کنم . اونم گفت باشه بگیر فقط خرابش نکن . شب که اومد خونه دید با اون چکش معروفم ضبط رو خرد کردم

 

یه کت و شلوار طوسی داشتم(اونم دارمش هنوز) تو جیباش پر از قند بود و چوب کبریت . . .دلیلشم بماند

پ ن۱. از نیسان و وانت متنفرم

پ ن ۲.ادم شو . . . عاقل شو . . .قول میدم

پ ن ۳. سرمست از خرید یه باطری داری واسه خودت سوت میزنی و پیاده روی در میکنی میبینی صدا مهدی مهدی میاد . . .بعدشم یه پشت پا . . .ا شما مهدی نیستی؟اخه ضعیفه من بهت چی بگم؟هان؟

پ ن ۴.فراموشم نکن،فراموشت نخواهم کرد            تو در آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد

پ ن ۵ . یاد نینا بخیر

پ ن ۶ . رنگ ریختم . . . خوب شد

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 20:58 توسط یکی مثه خودت| |

این روزا یه چی تو جام جم خوندم واسم جالب بود اونم مبارزه با بد حجابی و از این سوسول بازیا که مد شده

حالا خانوما شاید اونم شاید بشه یه چی گفت اما دیگه این پسرا رو سننه. . .!! هرکس تو لباس پوشیدن خودش مختاره با جبر که نمیشه کاریش کرد.نه میشه؟خانومارو هم نمیشه چیزی گفت دیوار من کوتاست

اصلا به من چهجو گیر شدن یه چی گفتن. . . کوتاه میان خواهید دید

تازه گفتن هر ماشینی که توش بد حجاب باشه دو ماه می خوابونن . . .این دیگه نوبره. نه؟

باز این بسیجیا دور برداشتن

پ ن۱.این روزا خیلی بد می رونم خدا رحم کنه

پ ن ۲.هر دوتا باطری موبایلم فرسوده شده .شرکتم باطری نداره من چی کار کنم هان؟

کسی باطری هیوندا ام ۳۵۰ داره؟

پ ن ۳.هرچی میخوام بزنم کانال ۲ نمیشه . میبینمش و یه لبخند . . . گرفتاری

پ ن ۴.بنزین تمام . . . ۸ صبح کلاس . . .عجب. . .

پ ن ۵. خاطرات کودکی منم خوب مورد اسقبال قرار گرفته ها اگه خوبه بگم قسمتای بدی رو هم پخش کنن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 6:50 توسط یکی مثه خودت| |

خواهر خوبم نارسیسا منو به یه بازی دعوت کرده اونم در مورد اینکه سه تا از ترسای بچگیمو بنویسم:

کلی فکر کردم خیلی از صبح تا حالا اما خوب هرچی فکر کردم به نتیجه نرسیدم که از چه چیزی میترسیدم. واسه همین یه جور دیگه میگم. بچگی هام خیلی ساکت بودم عمرا اهل شیطونی این حرفا . . . . اگرم یه کاری به ذهنم میرسید دیگه خطر در حد مرگ بود مامانم میگه دو ساله که بودم یکی از علایقم باز کردن در یخچال بود .اونموقع ها ما یه یخچالی داشتیم که با پا باز میشد مامانم اینو بهم یاد داد منم اینقده رفتم در و بازو بسته کردم که این دره شکست و افتاد روم منم اون زیر دست و پا میزدم .الانم این عادت رو دارم دم به دقه در یخچال رو باز میکنم الکی تماشا میکنم میرم. . . .واسه همینم هر وقت میخوان امار یخچال رو بگیرن از من می پرسن

یکی دیگه از سرگرمی های من بازی با چکشم بود یه چکش کوچولو داشتم که با اون همه دیواره داغون میکردم به خیالمم داشتم درستشون میکردم

شاید بشه گفت بیشترین ترسم موقع رفتن به مدرسه بود اونم موقع امادگی

من یه دونه پسر بودم هیچ وقتم تنهایی یه جا نمونده بودم واسه همین اون روزا بدترین دوره عمرم بود ۶ ماه نرفتم به مدرسه همش گریه میکردم و منو مجبوری برمیگردوندن خونه

از جک و جونور نمیترسیدم از بچگی هر حیونی که میشه تو خونه نگهداشت من داشتم سگ و گربه و. . . .

یه بار بابام یه ماشین نو گرفته بود رنگش سفید بود ماهم اونموقع خونمون رنگ سفید داشتیم منم رنگ رو برداشتم ظهر که همه خواب بودن کل ماشینو با قلم رنگ زدم بعدشم دیدم که خیلی بد شده با پیچگوشتی خواستم رنگارو پاک کنم که کل ماشین شد خط خطی. . .

یه بارم سیم لختو گذاشتم تو پیریز برق . کل سیم کشی خونه سوخت

اما هر وقت که یه خرابکاری میکردم فوری میرفتم میخوابیدم

پ ن۱.نارسیسا جان ببخش که بازیتو خراب کردم

پ ن ۲. الانم ساکتم بیشتر دوست دارم شنونده باشم تا . . .واسه این خیلی ها فک میکنن مغرورم

پ ن ۳.خدایا ...چرا بین این همه ادم باید . . . چرا؟؟؟؟؟خیلی دلم گرفته

پ ن ۴ . نه . . . هرگز

دوست ندارم کسی رو مجبور کنم هر کسی دوست داره تو این بازی شرکت کنه

نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 19:11 توسط یکی مثه خودت| |
 

ترم یک:

یه ساعت قبل شروع سر کلاس

غیبت عمرا

جزوه خوشگل و دورنگ تازه بعضی وقتا سه رنگ

وقت ازاد بین دو تا کلاس تو نماز خونه یا کتابخونه

ترم دو:

بیست دقه قبل شروع سر کلاس( وسط کلاس بریم بیرون. تازه می فهمی میشه از استاد اجازه نگیری و بری . . . .وای چه حالی میده )

غیبتم تک و توک مبینی میتونی نری

جزو درب و داغون و یک خط درمیون

وقت ازاد تو محوطه=کاشف محوطه

ترم سه: پیشرفت با سرعت نور

غیبت بیشترتر

حضور بیست دقه بعداز شروع کلاس=تاخیر یاد میگیریم..!!(با لحن مظفر خان بخون)

جزوه نه دیگه اصلا حسش نیست

ترم چهار:

حضور در کلاس تک و توک

تاخیر رسیده به چهل مین

جزوه نه دیگه عمرا. . . . . . تازه میفهمی میشه فتو هم زد. . . . بگرد ببین که خطش خوبه....عزیز چه خطی داری...وای

ترم پنج:

حضور در کلاس عمرا

اگه شد ده دقه اخرش رو میریم

و حالا:

کلاس رو ولش بریم بوفه یه چی بزنیم

فوقش حذف کنه  . . . . .. میگیم حذف و اضافه برداشتیم اصلا میخواد چه غلطی بکنه؟!!؟

جزوه از یکی میگیریم

پ ن ۱.این وسطا عاشق میشی متنفر میشی بازم عاشق میشی بازم

پ ن ۲ .محوطه دانشگاه چه منظره هایی داره خیلی بهتر از کلاسه نه؟

پ ن ۳.پوز زدنم یاد میگیری

پ ن ۴.تعطیلات تموم شد

پ ن ۵.چقدر بیخود

پ ن ۶.اخطار

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 16:27 توسط یکی مثه خودت| |
Love is life.all,everything that i understand,i understand only

because i Love.everything exists.only

because i love, evrerything is united by it alone

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 7:56 توسط یکی مثه خودت| |