کاش فریاد آنقدر بی صدا بو د که حرمت سکوت را نمی شکست..!!
تا حالا فکر میکردم این کامپیوتره ویروسی چیزی داره که سرعتش شده در حد جلبک اما نه! روزی سه وعده وین عوض کردم . . . نشد که نشد! دیروز یه چیز خیلی بدی دیدم تو دوتا بچه .حالا شایدم کمی تا قسمتی جوان یه طوری شدم این دوتا تقریبا همسن خودم بودن حالا شاید یکی دو سال کوچیکتر با دستبند و پا بند تو قل زنجیر یعنی چی کار کردن؟ سرقت!! اره؟ چرا اخه؟ اینا رو که میبینم تازه ادم میفهمه که چه خبره! یعنی نیاز ادم رو به این سمت هدایت میکنه یه طمع و حرص؟ همش به این فکر میکنم که اگه منم یه روز محتاج بشم همین کارو میکنم که به هنگام غروب ناله ها می کند از درد درون چرا با انکه شب ها بی قرارم ولی سر را به دامان خیالت می گذارم چنان از خاطراتت دل خوشم شاید ندانی که تک تک لحظه های رفتنت را می شمارم نیست یاری که مرا یاد کند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطایی کردم که ز من رشته الفت بگسست در دلش جایی اگر بود مرا پس چرا دیده به دیدارم بست هر کجا مینگرم باز هم اوست که به چشمان ترم خیره شده ناز عشقش را مکش زیرا که یارت یار نیست از سر بالین من برخیز ای نادان طبیب!!! دردمند عشقم و درمان به جز دیدار نیست ناخدا در کشتی ما گر نمی باشی مباش تا خدا در کار باشد ناخدا را کار نیست مطربا تا کی مخالف میزنی این چنگ را یا که من مست شرابم یا که تارت تار نیست!! خفتش میکنم این مرتیکه بنگی رو حقم و میخوام بعدشم تکلیفمو معلوم میکنم یا اره یا نه. . !! دلم یه جا اروم میخواد یه جا که هیشکی نباشه خودم باشم و خودم یه خیابونه خلوت که اروم توش برونم نم نم بارون بباره و منم برم برم و برم اینقده برم که به سراب برسم سراب تو بارون جالبه نه؟ پر از تناقض شدم احساس بدی دارم یه حس خیلی بد اه باز این معده درد اومده سراغم خدا توکل به خودت مردشور این . . . . این ترم که امتحانا رو دادم کاملا بی خبال بودم بی خیاله بی خیال همه رو خوب دادم نمراتم هم بد نبود یعنی قابل قبول بودخیلی پیشرفت داشتم نسبت به ترم قبل مونده بود سه تا نمره که علی اس ام اس امروز بهم داد باورم نمیشه درسی که انتظار بالاترین نمره تو کلاس رو داشتم حالا باید به امید لطف استاد بشینم که بهم ده بده لعنت به من که بازم نتونستم دارم میترکم از حرص. . . . . . این جغد شوم باز واسم خبر بد اورد. . . . بابا میگه واست نمره میگیرم غصه نخور یه تجربه جدیدی میشه برات اما . . . چرا همیشه تجربه های من باید بد باشه! چرا همش من! دلم صاف نیست بازم ۳ واحد از دستم رفته خستم خیلی خسته واقعا شکست غیر قابل تحمله امروزبالاخره ليسانسم راگرفتم.خيلي خوشحالم. بدون شرح. اصلا میشه چیز دیگه ای گفت..؟؟ این دانشگاه ما هم رفت تکنولوژی خرج کنه اومد ثبت نام اینترنتی از خودش در کرد اونوقت ما باید کلی دو صفر هفت بازی دربیاریم که میخواییم واحد برداریم ساعت ۱ شب بیدار شو که واحدا پر نشده باشن بعدشم که میبینی نات اویلیبل میده بعدترشم سرور بیزی بعدترترشم کن نات اقا به خدا ما به همون پشت شیشه انتخاب واحد کردن عادت کردیم به دزدگیر اویزون شدن خو گرفتیم چرا با ما اینکارو میکنید من نازی رو طلاق نمیدم.....
جلو دادسرا. . .![]()
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
قرارشده بوديكي ازدوستان بابام كاري توي استانداري برام پيداكنه.امروزاومدوگفت:كه حاضرندمنوبه عنوان آبدارچي استخدام كنند.بابام ميگه اگرهمين كارونچسبم معلوم نيست ديگه برام كارپيدابشه.
چندوقتيه رفتم سركار.استاندارآدم خوبيه.خيلي بامن مهربونه.فقط چندروزپيش ازتبريز اومدندگفتند شهردارديوونه شده است.استاندارتااينوشنيدخيلي ناراحت شد.چون انگارهيچكس حاضرنميشه شهردار تبريز بشه.نميدونم چرا؟يكي مثل ماازفرط بيكاري مجبوره آبدارچي بشه.يكي هم مثل ازمابهترون بهش ميگند بياشهرداربشومحل نميده.
ديروزداشتم اطاق استانداررامرتب ميكردم كه ديدم داره باخودش حرف ميزنه.ازش پرسيدم چراناراحته؟جواب داد:هنوزنتونسته براي تبريز شهردار پيداكنه.حتي به كارمندهاي جزء اداره هم روانداخته ولي كسي قبول نكرده.بعدازمن پرسيد:(مثلابه شوخي)حاضرم شهردارتبريزبشم؟من هم به شوخي جوابش دادم:ازخداميخوام.كه ناگهان حرفش جدي شدوگفت:پس ازهمين الان توشهردارتبريزي.اول فكركردم هنوزداره شوخي ميكنه.امابعديكهوديدم حكمم رانوشت ومعاونش رابه دفترش خواست وبهش حكم راابلاغ كرد.خيلي خوشحالم
ادامه مطلب
Service Unavailable
عجب. . . !!
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت
9:4 توسط یکی مثه خودت| |
زندگی نی لبک چوپانی است
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت
8:10 توسط یکی مثه خودت| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت
6:27 توسط یکی مثه خودت| |
هر که بر ما می رسد گوید که یارت یار نیست
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت
14:13 توسط یکی مثه خودت| |
فردا میخوام کارای انجام بدم کارهایی که . . .
نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت
20:33 توسط یکی مثه خودت| |
خستم خیلی خسته
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت
17:11 توسط یکی مثه خودت| |
اه
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت
14:43 توسط یکی مثه خودت| |
برگی از دفتر خاطرات شهردار تبریز
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت
17:4 توسط یکی مثه خودت| |
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت
16:54 توسط یکی مثه خودت| |
تازه الان به این نتیجه رسیدم که ایرانی جماعت همیشه باید مثل عصر هجری ها زندگی کنه
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت
4:0 توسط یکی مثه خودت| |
