تبليغاتX
نقطه چین ذهن من

نقطه چین ذهن من

کاش فریاد آنقدر بی صدا بو د که حرمت سکوت را نمی شکست..!!
151

منتظر تاكسي هستم،يه پرايد جلوم مي ايسته. . .بدون دقت در باز ميكنم و مسيرم رو ميگم. . .چشم مي افته به راننده ،يه خانمه. . .سوار ميشم. . .اصولا رانندگي خانمها قابل اعتماد نيست. . چه برسه به اينكه.يه دستش موبايل باشه و مشغول حرف زدن. . .با سرعت زيادي هم حركت كنه!!. . .كلي حرفهاي قشنگ بار خودم ميكنم كه چه!!!كردم و سوار شدم. . .من وصيت كردم اگه تو تصادف مردم ديه ام رو كامل بگيرن!!بهش بر ميخوره . . .مگه از من گذشت كه من از ديه خودم بگذرم!!اصلا ديه گرفتن ثواب داره. . .يادم باشه اينو تو رساله خودم بنويسم

 

تو راه برگشت از ورزش. . .اينبارم سوار تاكسي ميشم. . .يه خانم بسيار محترم كنارم نشسته. . .يه مانتو سبز بدرنگ هم پوشيده. . .بو عطرش بدجور رو اعصابه. . .از وسطنشستن بدم میاد . . .گوشيش زنگ ميخوره. . .بر ميگرده سمت من تا از كيفش گوشي در بياره. . .چشم به جمالش روشن ميشه. . .بدون اغراق هرچي پنكك و كرم پودر تو يه قوطي جمع ميشه ماليده به صورتش. . .حداقل يه دستي به صورتت ميكشيدي اينقد تابلو نشه. . .تو دلم به اين فكر ميكردم كه شكر خدا دوستام ارايشگرهاي ماهري بودن . .مگه روز پدر نگذشته!!!اينو پيرمردي گفت كه كنارم نشسته بود. . .با چه فريادي هم گفت. . .حاجي من گوشام سنگين نيستا. . .!!بعدم به من چه كه تبليغ روز پدر يه هفته بعدش پخش ميكنن!!

 

 

 

شب تا صبح بيدارم و خوابم نميبره. . .ساعت شش خوابم مياد و كلي مشعوف ميرم تو خواب. . .نيم ساعت نشده. . .صداي گوشي بلند ميشه. . .قاطي ميكنم. . .چهار تا حرف زشت بار خودم ميكنم چرا گوشي نزاشتم رو انسرينگ. . .يه نيگاه به شماره. . .بله بفرماييد. . .منزل اقاي ذبيحي!!!خواستم سرش داد بزنم اما حسش نيست. . .نه!!!!!تا غروب تو خلسه

 

 

اين سامسونگه هم خراب شده. . .با اينكه  از خطي كه توشه كم استفاده ميكنم اما خراب شده. . .صد رحمت به اونيكي. . .مثه اسب ازش كار ميكشم اما مثه قاطر سرحاله. . .ميگن تا عادت پرتاب كردن گوشي ترك نكنم  هيچي دستم نميمونه. . .ديگه حوصله ندارم. . .يه 1100 فلاندي ميگيرم مثه شتر ازش كار ميكشم . . .عمرا خراب بشه

 

داداش داري مياي برام يه رمان بخر. . .تجربه خوبي تو اين زمينه ندارم. . .اما ميخرم. . .از ثامن. . .كتابش چطوره؟؟؟خيلي بده خیلي

 

ميخوام كار كنم. . . اينطوري ذهنم كمتر درگير ميشه. . .

 

بخاطر فوت شكيبايي بشدت متاثر شدم

 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ..حرفهايي كه نميتونم بنويسم

 

تموم شد همه چه چی تموم شد

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت20:55توسط یکی مثه خودت |
111

خيلي جالبه كه بري خريد و وقتي كه ميخواي حساب كني ببيني كه كيف پولت خاليه. . .اوت اف ماني. .

 

.كانفيوزد. . .تو كيفت ميگردي. . .اما . . . روز بد شانسيه . . .پياده رفته بودي تا حال و هوايي عوض كني . .

 

.پس داشبوردي هم موجود نيست. . . الكي دست ميكني تو جيبت . . .تو جيب پشت شلوارت يه كمي

 

هست. .دقيقا به همون اندازه كه خريد كردي. . ..حساب ميكني و خجسته مياي بيرون . . .

 

 

 

 

 

فكر نمي كردم كه اونم باشه اما ديدمش. . .شبش با هم حرف زده بوديم. . .نگفته بود كه فردا مياد . . .

 

تا ظهر كارم طول كشيد. . .داشتم ميرفتم خونه. تا اتارت زدم يكي از دوستام زنگ زد كه بيا كارت دارم

 

برگشتم. . .هنوز به در خروجي نرسيده ديدم با خواهرش دارن ميان. . .حواسش به اطراف نبود. . .

 

فهميدم عصبيه. . .اين عادتش رو خوب ميتونم از چهره اش تشخيص بدم. . . زنگ زدم بهش كه پياده شو خودم

 

ميرسونمت. . .لج كرد،نه!خودم ميرم!!تنها كسيه كه اينطور تو روم مي ايسته و بهم نه ميگه. . .اين اخلاقش

 

رو دوست دارممحكمه و مغرور. . .اما از اين رانندهه اصلا خوشم نمياد. . .يه بار باهاش گلاويز شدم. . .اما

 

اصلا كوتاه نيومد. . .واسه اولين بار سرش داد كشيدم. . .نه دومين بار.. .يه بار موقعي كه خونه كسي رفته بود

 

داد كشيده بودم!!. . .بارها بهش گفتم از اين راننده ها خوشم نمياد و دوست ندارم وقتي هستم با اينا بره اما

 

هربار بهونه دوستاش رو مياره. . .پروژه ناز كشي بايد اغازشود. . .!!

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت19:53توسط یکی مثه خودت |
come back

خواستم بنويسيم،نميدونم كار درستي ميكنم  يا نه!!شايد فردا از اين كه رو قولم نبودم و دوباره نوشتم پشيمون بشم اما. . .اينجا مينويسم

 

اين چند وقته اتفاقاي زيادي افتاده. . .اتفاق بد و اتفاق خوب. . .

 

امتحانا. . .خوندن تو فرجه. . .نداشتن جزوه. . .دلشوره پاس شدن واحد ها. . .دلشوره اينكه . . .

 

امتحان ها تموم شدن. . .تقريبا اونطور كه ميخواستم. .

.قبل از اولين امتحانم،دو روز. قبلش خبر فوت دختر عمو رو شنيدم. . .متاثر شدم به عنوان يه انسان. . .اما نه به عنوان يه پسر عمويي كه دختر عموش فوت شده!!

قبل فوتش رابطه خوبي باهم نداشتيم. . .بعد فوتش هم نتونستم با خودم كنار بيام و ببخشمش و . . .نتونستم تو مراسمش شركت كنم. . .نتونستم با كسي كه يه روزي كابوس شبام بود كنار بيام حتي بعد از مرگش. . .نتونستم مثل بابا مامان كه واسش ختم گرفتن با خودم كنار بيام !!چند ماه پيش اومده بود خونمون و بابت همه اتفاق ها عذر خواهي كرد. . .مامان بخشيدش. . .بابا اونو رسوند. . مامان.واسش دست تكون داد . . .اما من نتونستم حتي جواب سلامش رو بدم. . .خونشون اينجا نبود. .  . شهر ديگه. . .فقط و فقط دلم واسه بچه هاش سوخت. . .شرايط بدي دارن. . .چون ميدونم يه كفتار رفته سراغشون

 

موهامو از ته زدم. . .ماشين انداختم. . .شماره بيست!!بهترين كاري كه تو اين مدت كردم. . .نه سشوار نه اوتو . . .راحتي يعني همين. . .البته يه مشكلي اين وسط هست. . . هركي بهم ميرسه ميگه:خلافت چي بود موهاتو زدن!!بازداشت بودي!!!اين خطا چيه؟؟لا اله الي الله و. . .

 

خودم راضيم . . .خودم مهمترم تا حرف و نظر ديگرون

 

صداي زوزه يه گرگ پير بلند شده. . .ايمان 8 سال پيش نيستم كه از زوزه بترسم چون اين مدت بخوبي اموزش ديدم. . .خوبي با گرگ بودن اينه رفتارش رو ميشناسي و به موقع واكنش نشون ميدي. . .تا حالا سكوت كردم اما دارم به انفجار نزديك ميشم!!!

 

با صداي زوزه خيلي از خاطراتم زنده شده و . . .!!مدام پاچه ميگيرم مثه...

 

 

پ ن ۱.دلم واسش تنگ شده. . .از 29 تا حالا نديدمش. . .

 

پ ن ۲.منتظرم تا تحويلش بدن. . .ميخوامش

 

پ ن ۳.از شنبه ميرم باشگاه. . .يه باشگاه جديد

 

پ ن ۴.قراره يه سگ بگيرم. . .اما نه پاكوتاه و پشمالو. . .اينبار يه ديوونه با اصل و نصب غول البته فعلا در دوره نوزاديه

 

پ ن۵.پراکنده نوشتم. . .میدونم

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت19:42توسط یکی مثه خودت |
finish
دو هفته که ننوشتم.این مدت خیلی سعی میکنم که بنویسم اما دیگه مثه قبلترها حوصله نوشتن ندارم یا شایدم علاقه ای که داشتم رنگ باخته. . .یا. . .

به هر حال. . .این مدت با دانشگاه و کلاس و. . .گذشته!!

یک شنبه ها طبق معمول عملیات رفتم سر کلاس و با استاد بحثم شد. . .اما اینبار خیلی جدی با هم برخوردپیدا کردیم. . .

دوشنبه هم یادم نمیاد چطور گذشت..!!سه شنبه صبح هم به کلاسمان رسیدیم کلاس عصر هم اصلا حوصله نداشتم و اومدم خونه و خوابیدم

چهار شنبه هم کارت ارشد گرفتم و بقیه اوقات فراغت هم خوابیدم تا کلاس بعدی تشکیل شوند...یهو خواب موندم و کلاسم دیر شد دیگه همینطوری خواب الود رفتم کلاس و بدون اهن و اهونی ته کلاس نشستم. . .حوصله نداشتم گوش بدم مشغول اس بازی شدم که دوستم بعد من اومد و اقای استاد قاطی فرمودند و به ایشان فرمودند اقا اجازه بگیر بیا داخل و . . .بنده خدا منو نیگاه میکرد به این حرف میزد...!!که این یه ربعم نمیومدی تا کلا تموم میشد اتفاقی نمی افتاد

پنجشنبه هم به یه بازدید رفتیم. . .به یک عدد گاو داری فوق العاده در بهنمیر. . .واقعا گوساله های نازی میداشت..!!

شنبه هم امتحان ارشد داشتم . . .دانشگاه خودمون بود. . .ساعت سه باید اونجا میبودم. . .ظهر یه نموره خواستم بخوابم که به ناگهان خواب موندم دو و نیم بیدار شدم تا حاضر شم شد یه ربع به سه و . . .بدترین قسمت مواجه شدن با یک باک خالی از بنزین بود. . .با یک کوچولو عدم رعایت قانون سه رسیدم به محل ازمون . . .والبته با هشدار بنزین تمام

سوالات خیلی سخت بود. . .اولین باری بود که امتحانی میدادم و از سوالات زبان بیشتر از ده سوال نتونستم . . .!!باقی سوالات هم جز پرورش و تغذیه مشکل بودند.

یک شنبه هم اقای گلابی نیومد و الکی این همه راه رفتیم. . .غروبش هم . . .!!

دوشنبه از بیکاری یه سر به مهدی زدم و یه تیشرت و پیراهن و شلوار ازش گرفتم . .امروز هم با استاد عملیات صحبت کردم که اگه دفعه دیگه کارشناس عملیات بد صحبت کنه کوتاه نمیام و تا اخرش میرم تا بفهمه چه خبره. . .اینطوریا این مدت گذشت

مثه سابق نمینویسم و خودم اینو خیلی خوب درک میکنم و می فهمم. . .دلم به نوشتن نمیره و بین نوشته هام فاصله می افته. . .شاید دلیلش این باشه که دغدغه هام با اونچه که مینویسم فرق دارن و. . .!!دیگه قصدی واسه نوشتن ندارم و شاید این نوشته اخرین نوشته وبم باشه حداقل تا زمانی که اتفاق خاصی رخ بده یا دلیل موجه ای واسه نوشتن داشته باشم . . .میخوام از مدت زمانی که به نت اومدن اختصاص میدم کم کنم ...!!

                                                            پس تا اطلاع ثانوی این بلاگ اپ نمیشود

پ ن ۱.از سکون خسته شدم!!

پ ن ۲.دوباره حماقت میکنم.

پ ن ۳.ایشالا پرسپولیس قهرمان میشه

پ ن ۴.خیلی وقته یه احساسی داشتم.یه حس خلا. . .که امروز برطرف شد

یا علی

        در پناه حق

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت18:50توسط یکی مثه خودت |
بگذشته!!!

برای اینکه متهم به تنبلی نشم مینویسم. . .

 

عصر شنبه یه سری به ولایت بابل زدم و یکم شهریار گردی کردم . . . پشت ویترین هم همش بافت و لباس گرم گذاشته بودن  بعدشم به این نکته پی بردم که اونجا هنوز از لباسهای زمستونی استفاده میکنن و هنوز گرمای هوا به اونجا نرسیده

 

یک شنبه صبح هم عملیات کلاس داشتم به یه استاد گلابی. . .مردک بهمون گفت 8 حاضر باشید. . .منم صبح خواب موندم  تا اماده بشم شده هشت. . .حرکت کردم . . .مجموع خلافهایی که بلد بودم انجام دادم تا 8:15 رسیدم انوقت اقای گلابی فرمودن امروز تشکیل نمیشه. . .مردک گلابی اختاپوس نشان!!

 

عصرشم که باشگاه داشتم. . .دوشنبه صبح هم رفتم کارای بانکی رسیدم و عصرشم با بچه ها رفتیم بیرون..!!

 

سه شنبه صبح باز با این مردک گلابی احتاپوس نشان کلاس داشتم. . .عملیات زراعی. . .اینبار منتظر دوستم بودم تا بیاد که پنج دقیقه به هشت اس داد نمیرسم بیام تو خودت برو. . .باز هم مجبوری کلی بد رفتیم تا سر وقت برسم. . .اونوقت این گلابی دیر اومد. . .مردک فکر میکمه با کارگرش داره صحبت مبکنه. . .هیشکی اینطور باهام صحبت نمی کنه. . .چپ راست میرفت میگفت پیراهن ابی بیا. . .لعنت بر شیطون!!قرار بود شبدر بکاریم. . .یه گوشه نشسته بودم. . .گلابی چپ و راست میومد رو اعصابم . . .

 

اخراش دیگه قاطی کردم بدجور زدم تو پوزش. . .همچین دادی سرش زدم که یه متر پرید.

 

 چهار شنبه صبح هم به کلاسمان رسیدیم و کلاس های بعدی تشکیل نشد،از 10 بیکار بودم تا چهار که کلاسم تشکیل بشه. . .یکمی  با خانمی حرفیدیم . . .سر کلاس بود که دیدم اس داد که حاجی رفته سر کلاسشون چندتا دختر گیر داده از کلاس برده بیرون. . .مشغول غیبت پشت سر حاجی بودیم که دیدم یکی از این بچه بسیجی ها اومده بهم میگه اقا دکمه یقه ببند!! گردنبندت معلومه . . .مرد نباید زیور الات داشته باشه. . .از این مزخرفات

 

هرچی میگم فنچول من نمی تونم دکمه ببندم جواب سر بالا میده. . .یه وجب و نصفی قد بیشتر نداشت. . . واسه ما فتوا میده. . .بعد از گفتگویی دوستانه در محیطی دوستانه اقا با ناراحتی از ما جدا شدن!!اصلا حرف بدی بهش نزدم

 

پنج شنبه هم تا 1 پشت هم کلاس داشتم . . .کلاس یک تا سه هم حوصله نکردم که برم. . .یه زنگ به خانمی زدم که بریم بیرون اما فرمودند  نمیشه و کلاس میدارند. . . استاد هم ما را در محوطه دیدند و بیسیار سه شدیم

 

اومدم ساری الکی یکم تو خیابون واسه خودم گشتم. . .یه ضعیفه سر به سرمان گذاشت یکمی با هم کورس گذاشتیم تا اینکه  به منزل رسیدیم

 

اینطوری دیگه. . .این هفته هم بگذشتی

 

 

 

نکته روز:اگر در ولایت بابل دنبال ادرس میگردید. . .اگر از یک بابلی ادرسی پرسیدید. . .اصلا از این موضوع که چپ و راست رو نمیدونه تعجب نکینید. . .مساله طبیعی میباشد!!

 

پ ن 1.حس نوشتن نبود اما نوشتم

 

پ ن 2.یکی از بچه های دانشگاه برای جور کردن خرج اعتیاد از همه پول میگیره. . .بابت این قضیه خیلی متاسف شدم. . .پسر خیلی خوبی بود اما موندم چرا اینطور شده!!

 

پ ن 3.کلی چیزای دیگه!!!

+نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت17:56توسط یکی مثه خودت |
دو هفته ای که گذشت

این چند روز همش میخواستم بنویسم،اما نمیشد. . .یا اینکه حسش نبود یا خسته بودم و یا هر دوتا با هم!!هم حسش نبود هم خسته بودم

 

از شنبه هفته قبل شروع میکنم، چند وقتی بود از دادگاه تماس گرفتن که دوباره بیا. . .دیگه شنبه تصمیم گرفتم برم بلکه این قصیه تموم شه !!هشت صبح با بابا رفتیم قائمشهر . . .بعدم دفتر قاضی و اونجا دیدم میگه که چرا جریمه ندادی؟؟؟هردوتامون جریمه کردن. . .من به دلیل بی احتیاطی تو رانندگی و اونم به دلیل رانندگی بدون گواهینامه و کلاه . . .بعد پرداخت پول هم دوباره برگشتیم اونجا . . .منشی دادگاه گفت برید تا دوباره برای اجرا احکام خبرتون کنیم که بیاین. . .بهش میگم اقا من کار دارم نمیتونم که هر روز هروز پاشم بیام اینجا........درس دارم اقا. . .دانشجو ام،نمیتونم که غیبت کنم. . .که اقا بهش برخورد و میگه تو دنباله سبیلت نزنی بازم میخوایم که بیای اینجا. . .بیشین بینیم  مردک گلابی اختاپس نشان!!

 

شنبه بعد ظهری هم رفتم باشگاه،یه دو هفته ای میشد که نرفته بودم. . .

 

یک شنبه صبحم عملیات داشتم که استاد اسکل نیومد الکی کلی وقتمون گرفته شد!!

 

دوشنبه هم با باشگاه رفتن گذشت. . .شبش هم یکی از بچه ها گفت که مازیار فوت کرده،باورم نشد.فکر کردم که شوخی میکنه. . .اما!!

 

سه شنبه صبحم که کلاس داشتم. . تا وارد دانشگاه شدم چشمم به برد افتاد، دیدم بله!!اعلامیه فوت یکی از دوستان زده و مازیار تو 23 سالگی فوت کرده. . .خیلی شوکه شدم. . غیر قابل باور بود برام. . ..پسر خوبی بود از دبیرستان همکلاس بودیم تا اینکه من سال اول اومدم دانشگاه و اونم سال بعد. . .رابطه بینمون سرد شده بود اما خوب به هر حال دوست بودیم. . .تو تصادف فوت شده. . .

صبح از 8 تا یازده کلاس داشتم که یه استاد گلابی دیگه هم همین ساعت کلاس گذاشت برامون. . .هر چی هم بهش میگم که اقا کلاس دارم . . .میگه برو واحدت حذف کن. . .دیگه مجبور شدم زیر ابش بزنم در حد اسپانیا تا دیگه اینطوری شاخ نشه. . .یه نامه از یکی دادم دستش تا کلا کلاس سه شنبه هاش کنسل بشه. . .مردک گلابی!!

 

.واسه نهار هم خواستیم بیرون بلکه از غذاهای بوفه فرار کرده باشیم . . .با کجا بریم کجا بریم رسیدیم ساری . . .نهار خوردیم و بعدش هم خانه!!کلاس عصر هم حسش نبود که برم

 

چهار شنبه هم گشتیم تو قائمشهر یه جا گیر اوردیم که فعلا هر روز واسه نهار اونجا میریم. . .غذاش خوبه. . .بدک نیست. . .موقع برگشت هم از سمت دانشگاه رفتم ارایشگاه و موها کوتاه کردم. . .راحت شدم. . .والله!!

 

پنجشنبه هم بعد کلاس خواستم با خانمی بیرون برم که بهش اس دادم منتظر میمونم کلاست تموم بشه باهم بریم که گفته با دوستاش قراره برن فال قهوه بگیرن. . .منم دپ زدم و اومدم خونه!!

 

جمعه هم که قرار بود با بچه ها بریم بیرون که هوا بغض کرده بود و برنامه ما کنسل شد. . .شنبه هم طبق معمول گذشت و یکشنبه هم ایضا!!دوشنبه هم عمو اینا از حج اومدن و خانواده اونجا بودن. . .منم با دوستان یه سری به دریا زدیم . . .یه چندتا عکس هم گرفتم که ناز شده اگه حس اپلودش بود میزارمشون اینجا

                         

                             

سه شنبه  تا ظهر دانشگاه و بعدشم ولیمه . . .بعدترشم تا بخوابم حدود 2 شده بود. . .یه گلو درد خفنی هم داشتم یه چهارتا قرص خوردم و خوابیدم. . .صبحی هم که 8 کلاس داشتم. . .حدود 7 بیدار شدم . . .از شدت خواب به درو دیوار میخوردم. . .یه دوش گرفتم خوابم بپره که بدتر شد. . .تو راه از شدت خواب توهم میزدم . . .حدود 9 رسیدم به کلاس. . .استاد خوبیه رفتم داخل کلاس سلام  داد بهم

 

برگشتن هم  رفتم خلافی گرفتم. . .طبق امار خودم سه بارتو مسیر ساری قائمشهر بهم ایست داده بودن. . .یه بارم تو بابل که چراغ قرمز رد کردم . . .یه چند بارم تو ساری. . .با یه بار که کمربند نبسته بودم. . .فک میکردم که بالای دویست تومن بشه اما در کمال ناباوری سی و سه تومن بیشتر نبود اونم به دلیل سرعت غیر مجاز و عدم توجه به ایست پلیس. . .بیسیار مشعوف گشتیم  و خجسته. . .

 

پنج شنبه هم تا ظهر مکتب بودم و بعدشم اومد اپ کنم که بابا اومد. . .خیلی ناراحت بود. . .یکی از همکاراش فوت کرده بودند. . .اپم نصفه موند. . .خواستم ادامه بنویسم که یهو دلمان تنگ شد و یه تلفن زدیم و مشغول گفتمان گشتیم و دیگر نشد که ادامه بدهیم. . .حال اپ نمودیم

 

نکته روز. . .ظریفی میگفتندی در ولایت بابل و در فصل  کاهو در خیابان های این ولایت. . .مردم ولایتمدار بابل به فروش کاهو و سرکه مشغول میباشندی. . .و در خیابان و بر روی گاری میل میکنندی

 

پ ن 1.دلم میخواست که بدم بره. . .اما دیگه دلم نمیخواد

 

پ ن 2.یکی از دوستان نزدیم لائیک شده. . .خیلی باهاش صحبت کردم اما بدجور تحت تاثیر قرار گرفته. ..

 

پ ن 3.ولخرج!!شاید. . .نه!!

 

پ ن ۴.زیارت قبول

 

+نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت11:11توسط یکی مثه خودت |
هفته ای که گذشت

با خودم قرار گذاشتم تا یه مدت روز مرگی اینجا بنویسم  . . .فی الحال تا یک شنبه که اتفاق خاصی پیش نیومد. . .جز اینکه با هانی رفتیم بیرون و یه پیراهن گرفت . . .دوشنبه هم دوباره با هم رفتیم بیرون و اینبار من یه پیراهن گرفتم،یه شلوارم سفارش دادم که واسه بیاره. . .اه رنگ سال چقدی مزخرفه. . .از بنفش بدم میاد

اون وقت همه بنفش پوشیدن. . .!!

 

سه شنبه صبح رفتم دانشگاه هشت کلاس شروع میشد تا یازده. قرار بود هشت وربع از خونه حرکت کنیم. . .اما زمانی که رسیدیم دانشگاه نه و نیم شده بود. . .یه پونزده دقیقه ای سر کلاس نشستیم تا اینکه صدا خسته نباشید بچه ها بلند شد و کلاس تموم. . .کلاس مختصری بود..!!!

 

یه دو ساعتی تو محوطه پلاس شدیم و حدود دوازده اومدم خونه

 

بعد ظهری هم مامان خونه جلسه قران داشت. . .به منم گفت دیگه ساعت سه باید از خونه بری بیرون. . .

 

هر چی هم میگم کجا برم تو گرما. . .میگن برو کارگاه پیش بابا،برو باشگاه. . .برو تو خیابون بگرد

 

القصه تا یه نهاری بخورم و گوشی شارژ کنم ساعت شد سه. . .دیگه تا خواستم برم با خانوما رو در رو شدم

 

. . .به  بهنام گفتم بیا . . .بلکه از تنهایی در بیام. .  تو مسیر.یهو یه پراید زد به یه موتوری و شلوغ بازی شد. . .وایسادم . . .امبولانس و پلیس و . . .اون صحنه ها اومد تو ذهنم. . .خاطرمان مکدر گشت بسیار

 

یه دورکی زدم و تا برم خونه شد هشت و نیم. . .ساعت یازده بود که بهم اس داد که امروز تو دانشگاه رفتارت خیلی بد بود و ناراحتم کردی . . .دیگه مشغول اس بازی شدم تا بخوابم شد حدود سه و نیم

 

فردا صبح هم هشت کلاس داشتم. . .یه ربع مونده به نه رسیدیم به کلاس و ته کلاس نشستم. . .تشریح  فیزیولوژی داشتم با استاد خانم که از ترم سه باهاش واحد بر میدارم. . .استاد خوبیه. . .سر کلاسش یه کمی خوابیدم بلکه جبران کم خوابی دیشب بشه

 

دیگه عملیات هم با همین خانم برداشتم. . .یک شنبه ها. . .ازش پرسیدم که کلاس تشکیل میشه که گفتم بله چهار جلسه تشکیل شده شما تا حالا نیومدی!!. . .با کارشناس عملیات حرف زدم حالا گفته یک شنبه بیا. . .

 

یه چهار ساعتی بیکار بودم تا کلاس رفتار تشکیل بشه ،محوطه ششلوغ بود خانمی کلاسش تشکیل نشده بود،این ورودی جدید ها هم همه خز بهتر دیدم نزدیکاش باشم بلکه مزاحمش نشن!!

 

. . .رفتاربا یه استاد برداشتم که اصلا ضد حال نبود حالا این ترم بزرگ شده برام دوتا غیبت زد. . .یه عده هم حذف کرده. . .ترم پیش یه جلسه هم درسش کلاس نرفته بودم حالا این ترم. . .هوا هم یه بارون بیخودی از خودش ول داد. . .خوشمان نیامد

 

شب هم خونه اس بازی اینا تا بخوابم شد حدود دو نیم. . .صبحی هم باز هشت کلاس داشتم تا ظهر . . .ظهر هم تا برگردم خونه تو مسیر چشمهایمان بروی هم میرفت. . .اومدم تا خواستم بخوابم باز خانمی اس داد و دیگه شد هفت و نیم و نشد. . .

 

دیگه اینم از هفته ای که بر ما گذشت

 

پ ن 1.فال قهوه فقط واسه سرگرمی خوبه. . .فقط همین یادت باشه

 

پ ن 2.یکی از دوستان میگفتندی دور میدون کشوری یه اقایی با خرسندی و در ملا عام از خودرو پیاده شدندی مشغول رفع حاجت بودندی و صحنه زیبایی در ولایت بابل افریدندی. . .

 

پ ن 3.خدایا کمک کن رو قولم وایسم

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت10:3توسط یکی مثه خودت |
شروع 87

چی بنویسم؟؟، نمیدونم. . .اما دلم میخواد که بنویسم. . .از عید مینویسم

 

سال جدید رو در حالی شروع کردم،که مشغول خوردن پسته بودم. . .بعد تحویل سال فهمیدم که بعله سال جدید اومده!!

 

بعد تحویل سال هم رفتن سر مزار و دید و بازدید  قبور. . .

 

دید و بازدید با زنده ها و مرده ها. . .بیرون رفتن و . . .این سیزده روز چقدر زود گذشت؟؟

 

تو عید هم یه  بنده خدایی اومد ازمون خواست تا  پیلوت خونمون مراسم عروسی برگذار کنن

 

یه یه نسبت دوری هم داشتیم. . .از نظر مالی اصلا شرایط خوبی نداشتن. . .و همین شده بود برام سوال؟؟

 

اقا داماد عزیز که یکی و دو سال ازم بزرگتر بود حتی قدرت اجاره یه سالن هم نداشتن!! حتی موقعی که بابا گفت قسمت اعظم پول سالن میدم یه مقداری کمی شما بده،اما حتی از دادن اون مبلغ هم عاجز بودن. . .

 

اخه ادمی که اینقدر استطاعت مالی نداره چرا باید تن به ازدواج بده؟؟نمیگم که خودش. . .حتی پدرش هم همچین توانی نداشت. . .!!اونقت چطور میشه یه زندگی اداره کرد؟؟

 

به هر حال مراسم تو حیاط ما و ایضا پیلوت خونمون برگذار شد. . .هرچند ثانیه ای به اون مراسم پا نزاشتم اما،دلم واسه داماد و عروس سوخت. . .وقتی شنیدم نزدیک یک سال تو سمنان کار کرده و هشتصد تومن پول پسنداز کرده تا مراسمی واسه خودش بگیره. . .پولی که شهریه یک ترم دانشگاه منه. . .!!!!

 

روز سیزده هم گذشت تا از پی او روزای دیگه هم بیاد و بره. . .

 

تصمیم دارم از سه شنبه برم دانشگاه،ببینم که چه خبره. . .هرچند تا حالا یه جلسه هم  کلاسی نرفتم

اما اصلا حسش نیست. . .

 

از دادگاه هم زنگ زدن که باید بیای. . . برم تعهد بدم که دیگه تصادف نمیکنم. . .حماقت در چه حدیه!!!

 

یه چیز دیگه. . .

 

امسال خیلیها بهم لطف داشتن و بیادم بودن و تولدم  تبریک گفتن. . .خیلی از دوستای بلاگ نویس و خیلی از اقوام و دوستان. . .از همه ممنونم،مرسی

 

چند وقتی بود به این فکر میکردم که چرا تلفنم مزاحم نداره. . .مثه اینکه خدا بد موضوع گرفته،چند شب ساعت 12 به بعد یکی زینگ میزده. . .کلید هم میکرده. . .اوایل ریجکت میکردم اما بعدش منشی فعال کردم بلکه بفهمیم کیه. . .جز صدای بوق چیز دیگه ای هم نبود!!! حالا هم که روزا زنگ میزنه میگه اقا ذبیح!!

 

اخه خدا نمیشد مزاحم از خوباش باشه؟؟؟

 

 

فک کنم زیادی نوشتم. . .

 

پ ن 1.از این به بعد روز مرگی مینویسم

 

پ ن 2.این پرسپولیس هم شده اینه دق

 

پ ن 3.موهایمان را دگرگون کرده ایم. . .خوشمان امد

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت11:45توسط یکی مثه خودت |
8687

سال یک هزار و سیصد و هشتادوشش با همه خوبی و بدیهاش رو به اتمامه و داره اخرین نهسهای خودش رو میکشه سالی که پر از اتفاقات ریز و درشت بوده،حوادث تلخ و شیرین،خوب و بد

 

دغدغه درس تو این سال مثه همه سالهای دیگه وجود داشته،دغدغه های نمره درسها و پاس شدن اونها

 

قهر و اشتی های متوالی ما،بحث های مکرر و طاقت فرسا و البته بینتیجه.

 

تصادف کردنم که یکی از بدترین اتفاقهایی بوده که تو چند سال اخیر و از سال هشتادو سه به بعد برام رخ داده. . .اتفاقی که هنوز نتونستم فراموشش کنم و برام باقی مونده مثه یه کابوس…!!

 

باریدن برف اونم اینجا که سالها خبری ازش نبوده هم یه اتفاق دیگه بوده،قطع گاز و کمبود نون و اواره شدن مردم. . .!!

 

 

بعدشم امتحانات پایان ترم و نمراتش و البته امتحان ارشد که . . .

 

 

چند روزه به این فکر میکردم که سال جدید میاد،سالی که اخرین سال دانشگاهه و یه طوری سال سرنوشت. . .هفده واحد این ترم برداشتم و چند واحدی مونده که اگه تابستون نگیرم باید مهر پاسشون کنم و بعد اون دو راه واسم میمونه ارشد یا دوره مقدس. . .

 

سالی که باید درباره رابطم با ؟؟؟یه تصمیم قاطعانه بگیرم و البته یه تصمیم شاید منفی یا شایدم مثبت!!!یه تصمیم عاقلانه

 

 

هشتادو هفت میتونه خیلی خوب باشه و خیلی هم بد. . .و این خودمم که برای بد یا خوبش باید تلاش کنم

 

اینهارو اینجا نوشتم تا سال دیگه همین موقع بخونمشون و ببینم یه سال قبل چی میخواستم و حالا چی دارم

 

امسال با دوستای خوبی اشنا شدم و دوستای خوب گذشته رو همچنان کنار خودم داشتم از همه دوستام ممنونم و به تک تک دوستام سال جدید رو تبریک میگم و براشون ارزوی سعادت و خوشبختی میکنم

 

شاید تا سال اخر سال دیگه مجالی واسه نوشتن نداشته باشم واسه این یکمی زود نوشتم

 

پ ن 1.فروردین اومده،اقا ایمان یه سال پیرتر شدی. . .!!!

 

پ ن2 .کاش ميد فکر نکرد

 

پ ن 3.چرا هر سال 666 روز نيست؟؟اصلا چرا جاي سال با قرن رو عوض نميکنن؟؟

 

 

یا علی

 

   در پناه حق

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت17:41توسط یکی مثه خودت |
؟؟؟؟؟؟؟؟

.

 

عصبیانیت!!  چر؟؟ا . . .تو میدونی؟؟؟. . . هه هه خودمم نمیدونم ، اونوقت تو بدونی!!

 

 

گرزان میگوشم. ..به یاد اون موقع ها که . . . یادش بخیر!!

 

 

رفتیم تا براش گوشی بخریم،اما جای اون من . . .این دیگه اخریشه!!اگه، البته اگه. . .

 

 

این کلمنته نشد. . . البته دایی هم خوبه ،همین که قلعه نویی نشد خودش کلیه!!

 

 

بوی بهار میاد. . . بهار را به خاطر فروردین و فروردین را بخاطر نوروز و نوروز را بخاطر تعطیلاتش دوست میداریم!!

 

شور شده ،شورٍ شور. . .خیلی شور. . .

 

فردا میرم یه سر میزنم ببینم چه خبره. . .سر کلاس برم؟؟؟عمراً  . . .راه نداره. . .حسش نیس

 

اگه دیدیش؟!. . .قرارمون چی بود؟؟ یادت نره !!

 

بخاطر ده تا یه ترم دیگه. . .عین بی انصافیه. . .!!!

 

دارم کلی زور میزنم تا بنویسم،اما نمیشه. . .بهتره دیگه ننویسم. . .شاید حذفش کردم. . .شاید!!

 

 

چرا شبا خورشید نیست؟؟؟یکی باهاش صحبت کنه یه شب اضافه کاری وایسه ،اونقت ماه رو اخراج میکنیم جاش مریخ رو استخدام میکنیم. . .چه فرقی میکنه،؟؟!!بهترم هست. . .اینطوری دیگه اینهمه ستاره شبا الاف نمیشن. . .

 

یه سوال چرا بعده جمعه یک شنبه نمیشه!!!!!!!!!

 

خوابم میاد. . .شب خوش

                                                                                          ادامه مطلب نرو. . .خوب نیست!!

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت11:22توسط یکی مثه خودت |